X
تبلیغات
پرنیان هفت رنگ ممسنی
تاریخ و جغرافیا ، ادبیات، فرهنگ عامه ممسنی
درزمانه ای که هر از چندی کشتار بی رحمانه ی  گونه های زیبای جانوری در کشورمان دلهای طرفداران محیط زیست را به درد می آورد  عشق یک چوپان لرستانی به پلنگی که 44 راس از بزهایش را از هم درید موجی از خوشحالی را در رسانه ها و در میان کاربران فضای مجازی  به راه انداخت.  من ابتدا به عنوان یک ایرانی و بعد هم به عنوان یک همتبار، به این عاشق دوستدار محیط زیست می بالم و  با افتخار فریاد میزنم در سرزمین من هنوز مردان زنده اند . امیدوارم برای همیشه کشتار وحشتناک این حیوانات زیبا و نایاب پایان پذیرد.



پايگاه خبري ديده‌بان محيط‌زيست با اين دامدار دوستدار طبيعت مصاحبه‌اي داشته كه در آن نوروز حيدري از گذشته‌هاي زيباي طبيعت هشتادپهلوي لرستان گفته است:

داستان حمله پلنگ چه بود؟
در منطقه کول پير در ارتفاعات هشتادپهلو مشغول چراي دام‌ها بودم، هر روز صبح زود گله را مي‌برم و غروب برمي‌گردانم به روستا، نزديک غروب آفتاب بود که تصميم گرفتم گله را جمع کنم و به پايين برگردانم. هوا مه آلود بود و بزها پراکنده بودند. متوجه سروصداي غيرعادي بزها شدم و به سمت گله رفتم. بزها پراکنده شده بودند و در مه ديد خوبي نداشتم. ناگهان متوجه تعدادي از بزها شدم که زخمي شده بودند و گروهي نيمه‌جان بودند. جلوتر رفتم و ديدم يک پلنگ بزرگ گردن يک بز را گرفته و در حال خفه کردن حيوان بود. هيچ کاري از دستم بر نمي‌آمد. پلنگ بزها را مي‌گرفت و خفه مي‌کرد و چندتايي هم از کوه به پايين پرت شدند. شروع کردم به داد و فرياد، پلنگ متوجه من شد و به سمت بالاي کوه فرار کرد.

ترسيده بوديد؟
ناراحت بودم، گله تار و مار شده بود و بزها از ترس، پراکنده شده بودند، تا جايي که توانستم گله را جمع و جور کردم و آن‌هايي را که سالم بودند برگرداندم به روستا. چندتا از بزها که زخمي بودند و بعضي نيز که از ترس فرار کرده بودند و برنمي‌گشتند را در کوه رها کردم و با بقيه گله به پايين برگشتم.

مگر شما سگ گله نداريد؟ پس سگ‌ها کجا بودند؟
ما در آبادي سگ داريم ولي جايي که ما بزهايمان را مي‌بريم کوهستاني و خيلي صعب‌العبور است، سگ نمي‌تواند بالا بيايد و فقط بز به‌راحتي از صخره‌ها بالا مي‌رود.

پلنگ چندتا از بزها و گوسفندهايتان را از بين برد؟
۱۴۰ بز و گوسفند داشتم که ۴۴ بز توسط پلنگ تلف شدند.

به محيط زيست اطلاع داديد؟
بله همان شب با محيط بان منطقه تماس گرفتم و فرداي آن روز به همراه محيط بان و کارشناس اداره رفتيم به محل، عکس گرفتند و تعداد دام‌هاي تلف شده هم شمارش شد و پرونده تشکيل دادند.

شما همراه خودتان اسلحه داشتيد؟
بله من برنو با جواز دارم و هميشه همراهم است.

چرا از اسلحه استفاده نکرديد؟
من قبلاً هم پلنگ را در اين کوه ديده بودم، اين حيوان خيلي زيبا است، شما تا از نزديک نبينيد متوجه حرف من نمي‌شويد. به خدا قسم اگر همه دام‌هاي من را مي‌خورد هرگز به سمتش تير نمي‌انداختم.

واقعاً؟
خداوند به ما برکت مي‌دهد، هر سال بزغاله‌ها و بره‌هاي جديد متولد مي‌شوند و دام‌هاي ما دوباره زياد مي‌شوند اما اگر پلنگ از بين رفت اين کوه ديگر پلنگ ندارد. باز هم مي‌گويم اگر همه دام‌هاي من را تلف کرده بود هرگز پلنگ را نمي‌کشتم. پدر من هميشه از خرس‌هاي اين منطقه تعريف مي‌کند، اينجا قبلاً تعداد خيلي زيادي خرس زندگي مي‌کرد اما مردم همه را کشتند، الان ديگر خرس در کوه نيست، چند ساله که اصلاً ديگر خرسي وجود ندارد اگر عقابي در آسمان اين کوه پرواز نکند، اگر کل و بزهاي وحشي داخل کوه نباشند، اگر سر يک چشمه ده‌ها کبک آب نخورند طبيعت لذت بخش نيست.

شما طبيعت را دوست داريد؟
من از شنيدن صداي آواز کبک‌ها در اين کوه خيلي بيشتر از خوردن گوشت آن‌ها لذت مي‌برم.
چرا از بين رفتن يک حيوان مثل خرس براي شما اهميت دارد؟ چرا وجود پلنگ براي شما مهم است؟
اين منطقه خيلي بکر و زيباست، من از طبيعت زادگاهم لذت مي‌برم اما طبيعت هر چقدر بکر و زيبا باشد بدون جاندارانش هيچ لطفي ندارد.  آقاي خبرنگار من از شما يک سؤال بپرسم؟ اگر باغچه‌اي گل نداشته باشد يا دوتا گل پژمرده داشته باشد آن باغچه چه لطفي دارد؟

منبع: روزنامه ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 18:12 به قلم عنایت اله محمودی | 


جودت‌ پاشا مورخ‌ مشهور در جلد اول‌ تاریخش‌ می‌نویسد: لور بختیاری‌ و گوران‌ و لَک‌ همه‌ از یک‌ قومند و اصلشان‌ از قومی‌ است‌ ایرانی‌ که‌ از سرزمین‌ تنگه‌ی‌ هرمز تا مرعش‌ و ملاطیه‌ پراکنده‌اند و عشایر زند هم‌ از همین‌ها هستند.
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
تمامی‌ مورخان‌ و جغرافیانویسان‌ عرب‌ همه‌ی‌ مردم‌ ساکن‌ مناطق‌ لرنشین‌ را كرد محسوب‌ کرده‌اند. مثلاً ابن‌خردادبه‌ در المسالک‌ و الممالک‌ خود از رسوم‌ "كرد" در پارس‌ سخن‌ به‌ میان‌ آورده‌ است‌. نویسنده‌ی‌ مشهور "كرد" «شرف‌ الدین‌ بدلیسی‌» در کتاب‌«شرفنامه‌ یا تاریخ‌ مفصل‌ کردستان‌» لوران‌ را در زمره‌ی‌ كردان‌ محسوب‌  و می‌نویسد: اکراد چهار قسم‌ است‌ و زبان‌ و آداب‌ ایشان‌ مغایر یکدیگر است‌: اول‌ کرمانج‌، دویم‌ لور، سیم‌ کلهور، چهارم‌ گوران‌. اکثر شرق‌شناسان‌ نیز لوران‌ را در جمله‌ی‌ كوردان‌ به‌ حساب‌ آورده‌اند و این‌ نظریه‌ به‌ ویژه‌ از سوی‌ نویسندگان‌ كورد مقبول‌ افتاده‌ است‌. نویسندگان‌ ایرانی‌ نیز درباره‌ی‌ كرد بودن‌ لران‌ نظریات‌ متفاوتی‌ ابراز داشته‌اند. هنری‌ راولینسون‌ در سفرنامه‌ی‌ خود می‌نویسد: زبان‌ آنها (لوران‌) یکی‌ از گویشهای‌ كوردی‌ است،‌ ولی‌ از نظر لفظ‌ با گویشهای‌ طوایف‌ دیگر نواحی‌ زاگرس‌ فرق‌ می‌کند.

بارون‌ دوبر سیاح‌ روسی‌ در سفرنامه‌ی‌ لرستان‌ و خوزستان‌ خود می‌نویسد: با وجودی‌ که‌ حالا طوایف‌ لر و كرد خود را از یکدیگر متمایز می‌دانند اما هنوز هم‌، زبان‌ مورد استفاده‌ی‌ ایشان‌ مشترک‌ است‌ و این‌ موضوع‌ هم‌نژادی‌ آنان‌ را بدیهی‌ می‌سازد.

پروفسور محمدامین‌ زکی‌ نویسنده‌ی‌ کتاب‌ كورد و کوردستان‌ می‌نویسد: عده‌ای‌ از مستشرقین‌ به‌ علت‌ وجود بعضی‌ اختلافات‌ لفظی‌ و رسوم‌ که‌ بین‌ لورها و دیگر اکراد وجود دارد، این‌ طایفه‌ را جزو اکراد به‌ حساب‌ نیاورده‌اند که‌ البته‌ این‌ نظریه‌ از سوی‌ مستشرقین‌ بسیار کم‌ مورد تأیید قرار گرفته‌ است‌ و توضیحات‌ ذیل‌ غلط‌ بودن‌ این‌ نظریه‌ را ثابت‌ می‌کند: تاریخ‌ گزیده‌ که‌ اطلاعات‌ جالبی‌ از لورستان‌ قدیم‌ را ارایه‌ داده‌ می‌گوید که‌ این‌ طایفه‌ در درّه‌ی‌(مان‌ ـ رود) سکونت‌ دارند و در نزدیکی‌ این‌ دره‌ شهری‌ است‌ که‌ به‌ گفته‌ی‌ «استخری‌» «لور» یا«اللور» نامیده‌ شده‌ است‌ و این‌ طایفه‌ را به‌ همین‌ جهت‌ «لور» نامیده‌اند.

یاقوت‌ حموی‌ می‌گوید: لورها از اقوام‌ كوردند که‌ در مناطق‌ بین‌ خوزستان‌ و اصفهان‌ ساکنند و سرزمین‌ آنها را به‌ نام‌ لورستان‌ نامیده‌اند.

طبق‌ تحقیقاتی‌ که‌ دکتر فریچ‌ انجام‌ داده‌ است‌ لورها از اکراد ایرانی‌اند و اکراد ایرانی‌ ازنظر لفظ‌ دو قسمت‌ اند: ۱ـ كوردی‌ زبان‌، ۲ـ لوری‌ زبان‌ و این‌ در حالتی‌ است‌ که‌ از لحاظ‌ لهجه‌ و لفظ‌ و اخلاقیات‌ و خصوصیات‌ قومی‌ روابط‌ بسیار مستحکمی‌ بین‌ آنها وجود دارد تا جایی‌ که‌ مستشرقین‌ مشهور و بزرگی‌ چون‌«سرجان‌ ملکم‌» «لوریه‌» «هاسل‌» و «براون‌» یکی‌ بودن‌ لور و كورد را قبول‌  و در كورد بودن‌ لورها شکی‌ ندارند.

جودت‌ پاشا مورخ‌ مشهور در جلد اول‌ تاریخش‌ می‌نویسد: لور بختیاری‌ و گوران‌ و لَک‌ همه‌ از یک‌ قومند و اصلشان‌ از قومی‌ است‌ ایرانی‌ که‌ از سرزمین‌ تنگه‌ی‌ هرمز تا مرعش‌ و ملاطیه‌ پراکنده‌اند و عشایر زند هم‌ از همین‌ها هستند. مخصوصاً تفاوت‌ کم‌ و زیادی‌ که‌ از نظر لفظ‌ و شاخه‌های‌ آن‌ هست‌ نمی‌تواند دو شاخه‌ی‌ ملتی‌ را از هم‌ جدا کنند، زیرا این‌ تفاوت‌ لفظ‌، گاه‌ در بین‌ قومی‌ و در یک‌ منطقه‌ هم‌ به‌ نظر می‌رسد. چنانکه‌ در ناحیه‌ی‌ سلیمانیه‌، سلیمانی‌ها کلمه‌ی‌ بیاور را«بیهێنه‌» bîhêne  می‌گویند ولی‌ طایفه‌ی‌ همه‌ وندی‌ها آنرا«باره‌» Bare و روستاییان‌«بیهێره‌» bîhêre  بیان‌ می‌کنند. تازه‌ عین‌ این‌ فرق‌ در زبانهای‌ دیگر هم‌ کاملاً محسوس‌ است‌ مثل‌ تفاوت‌ لهجه‌ای‌ که‌ در زبان‌ عراقی‌ها، سوری‌ها، مصری‌ها و حجازی‌ها هست‌ و یا تفاوت‌ روسی‌ و صربی‌  و بلغاری‌. مثلاً: تفاوت‌ زبان‌ پارسی‌ها و مادی‌ها و لهجه‌ی‌ «برلین‌» و «باواریا» با اینکه‌ سابقاً فرق‌ بسیار داشته اند،‌ امروز کم‌ و هیچ‌ شکی‌ نیست‌ اگر برای‌ فرهنگ‌ كوردی‌ هم‌ همتی‌ شود پس‌ از مدتی‌ این‌ اختلاف‌ لفظى‌ کم‌  و ملت‌ كورد هم‌ صاحب‌ زبانی‌ مرتب‌ و منظم‌ خواهدشد.

محمد مرتضایی‌ نویسنده‌ی‌ کتاب‌ زبان‌ كوردی‌ و لهجه‌های‌ مختلف‌ آن‌ درباره‌ی‌ كورد بودن‌ لورها می‌نویسد: اگر چه‌ اکثر روشنفکران‌ ایران‌ لور را با كورد جدا و از یک‌ نژاد نمی‌دانند و معتقدند که‌ زبان‌ كوردی‌ با گویش‌ لوری‌ فرق‌ و ریشه‌ی‌ متفاوتی‌ دارد لیکن‌ این‌ عقیده‌ به‌ سبب‌ ناآشنایی‌ به‌ زبان‌ و لهجه‌های‌ مختلف‌ كوردی‌ و زبان‌های‌ هند و اروپایی‌ و بالنتیجه‌ زبان‌های‌ ایرانی‌ ابداً درست‌ نمی‌باشد. تحقیقات‌ علمی‌ و پرارزش‌ ایران‌شناسان‌ معروفی‌ چون‌ دکتر «فریچ‌» «سرجان‌ ملکم‌» «لوریه‌» «هاسل‌» «براون‌» و… شواهد بسیار زیاد تاریخی‌ و علمی‌ این‌ اندیشه‌ی‌ سست‌ و بی‌ دلیل‌ را مردود اعلام‌ می‌دارد. كورد و لور از لحاظ‌ اصول‌ علم‌ قیافه‌شناسی‌، حالات‌ روحی‌، عادات‌ و رسوم‌، آثار و شواهد تاریخی‌ و باستانی‌ و سرزمین‌ و ادبیات‌ توده‌ای‌ و فونتیک‌ خاص‌ لغوی‌ یکی‌ هستند.

وی‌ ادامه‌ می‌دهد: می‌دانیم‌ در قدیم‌الایام‌ اکثر قبایل‌ كورد و لور چادرنشین‌ بوده‌اند و در فصول‌ مختلف‌ سال‌ پیوسته‌ تغییر محل‌ اقامت‌ می‌داده‌اند. این‌ خانه‌ بدوشی‌ و مهاجرت‌ فصلی‌ و نیز رویدادهای‌ مهم‌ تاریخی‌ تاخت‌ و تازها و نیز اسکان‌گرفتن‌ قبایل‌ متعدد پارسیان‌ در نقاط‌ مختلف‌ كوردستان‌ بعد از تأسیس‌ سلسله‌ی‌ مقتدر هخامنشیان‌ سبب‌ دگرگونی‌ زبان‌ كوردی‌ در نواحی‌ مختلف‌ لورستان‌ و پیدایش‌ گویش‌ لوری‌ زبان‌ كوردی‌ گردیده‌ است‌. در اینکه‌ لوری‌ از لحاظ‌ آکسان‌ و فونتیک‌ کلمات‌ و ریشه‌ی‌ اشتراک‌ لغوی‌ و قواعد دستوری‌ و سایر فنون‌ علم‌ زبان‌شناسی‌ لهجه‌ای‌ از زبان‌ كوردی‌ است‌ هیچ‌ شکی‌ نیست‌.

صدیق‌ صفی‌زاده‌ (بوره‌که‌یی‌) یکی‌ دیگر از نویسندگان‌ كورد نیز لوران‌ را كورد به‌ حساب‌ آورده‌ است‌ و در این‌ باره‌ می‌نویسد: زبان‌ كوردی‌ پنج‌ قسم‌ است‌:

۱ـ کرمانجی‌ شمالی‌، ۲ـ کرمانجی‌ جنوبی‌، ۳ـ گورانی‌، ۴ـ لکی‌، ۵ـ لوری‌.

آقای‌ احمد شریفی‌ یکی‌ دیگر از پژوهشگران‌ معاصر كورد در مقاله‌ای‌ با عنوان‌«آیا لورها كوردند؟» به‌ ارایه‌ی‌ نظریات‌ خود در این‌ باره‌ پرداخته‌ که‌ به‌ علت‌ مفصل‌ بودن‌ بحث‌ در اینجا از ذکر آن‌ خودداری‌ می‌شود.

نگارنده‌ معتقد است‌: تأثیر زبان‌ و فرهنگ‌ فارسی‌ بر فرهنگ‌ و زبان‌ لوری‌ از عوامل‌ عمده‌ی‌ تفاوت‌ لوران‌ و كوردان‌ است‌ و این‌ تأثیر حتی‌ بر جنوب‌ و مرکز کوردستان‌ نیز زیاد‌ و ناگفته‌ نماند شیعه‌ بودن‌ مردم‌ مناطق‌ مذکور خود به‌ این‌ تأثیر کمک‌ شایانی‌ نموده‌ است‌.

نگارنده‌ خود در سفرهای‌ متعددی‌ که‌ به‌ مناطق‌ كوردنشین‌ داشته‌ام‌ نزدیکی‌ و پیوندهای‌ مشترک‌ كوردان‌ و لوران‌ را کاملاً لمس‌ و هنگام‌ مکالمه‌ با كوردان‌ نیز با مشکل‌ چندانی‌ روبرو نشده‌ام‌، گذشته‌ از اینها در شهرها و مناطق‌ مختلف‌ شاهد بوده‌ام‌ که‌ كوردان‌ و لوران‌ چقدر نسبت‌ به‌ همدیگر ابراز علاقه‌ و نزدیکی‌ می‌کرده‌اند. بارها شنیده‌ام‌ که‌ كوردان‌ و لوران‌ همدیگر را پسر عمو یا برادر خوانده‌اند.

* دیانوش‌ چراغی(کارشناسس‌ تاریخ‌ و میراث‌ فرهنگی‌ لرستان)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 13:33 به قلم عنایت اله محمودی | 

قافلــــه بار ائ کنه دلــــــم وه بارس             

چي بارئ سر دلــــم گرت و غوارس

قافله بار ائ کنـــه زه شا خراســــو      

دلـم چي چاله تشي منده وه جاسو

تش سئري وه دلــــم زئدي و رهدي

مر ودي بي سي تشئ ويدي و رهدي

زه گتند تا دشــــــت اؤ بيد تا عقيلي

همـــه جا سؤز اويده سؤزه قصــــيلي

همه جا سؤز اويده غير زه دل مــــــهُ

ا ي گــره نه کي گُشه زه مشکل مه

زه گتند زدوم وه در تا شيخ سلــيمو    

تا قيامت يادمــــه او عهد و پيـــــمو

زه گتند زدم وه در تا پـــــــــل پرزين 

پره لام گل باوينــــه پره دلــــم خين

زه گتند زيــدوم وه در دينداته گردم  

تهُ گــــــــل سُر مني  مه خار زردم

آسمـــو اؤرئ گره زه قيــــــل سياتر  

شؤ و روز تي ره تنــــم وا ائ تيا تر

بخت تو چي رخت ته سؤزه قصيلي

بــخت مه چي رخت مه سيا و نيلي

وا کتــــوه حافظــــم گردمـــــه فالئ

دشمنت بينــا چه فالـي و چه حالي

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:32 به قلم عنایت اله محمودی | 
برای اولین بارجلوی تمام همکارانم ,نزد همه ی شاگردانم احساس سرافکندگی کردم . حتی نتوانستم توجیه کنم.همیشه از اینکه لر بودم احساس خوشایندی داشتم .الآن هم دارم اما دیگر نمی توانم بیانش کنم.چون نگاه معنا دار دوستانم بر من سنگینی میکند.چقدر ناراحت شدم وقتی وارد یکی از کلاس هایم شدم و جمله ی بر وایت برد کلاس نوشته شده بود با این مضمون 12 اسفند  نورآباد....... قبل از آنکه کامل بخوانمش به یکی از شاگردان گفتم پاکش کند به امید اینکه این لکه سیاه طایفه گرایی برای همیشه از دامن ما پاک گردد . اگر انتخابات نماد دموکراسی است و ابزارش عقل و اندیشه ,پس چوب و چماق و تفنگ  برای چیست ؟ اصلا مگر قرار است چه اتفاقی در مجلس بیفتد که باید برای آن مردم به جان هم بیفتند و کشته و زخمی شوند.جایگاه تحصیل کردگان ما کجاست ؟ نقششان چیست؟متاسفانه در فضای مجازی همه توهم روشنفکری داریم و در دنیایی واقعی جور دیگری عمل میکنیم. دیگر حوصله ی نوشتن و گفتن ندارم فقط محض رضای خدا بیایید به جای جوانانمان ,طایفه گرایی را به خاک بسپاریم و حتی مراسم ختمی هم برایش برگزار نکنیم تا زودتر فراموش شود . ننگ بر تعصب کور جاهلی. منتظر شعار کاندیدا ها نمانید و خودتان با عملتان تبر بر ریشه ی این  نهال بد سرشت دشمنی بزنید  و به جای آن درخت دوستی بنشانید که کام دل به بار آرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:50 به قلم عنایت اله محمودی | 

نزديكي هاي رمضان كه مي رسيد مي گفتند : «ايخيم بريم وارهش» و اينگونه به پيشواز رمضان ميرفتند و گاهي چند روز .اغلب نمي دانستند يوم الشك چيست و چندان به فكر گروه استهلال و رصد ماه نبودند.  به عشق روزه گرفتن ساعت دو تا سه بامداد بيدار ميشدند و براي خوردن « پسه شوم» دور سفره ي ساده ي خود حلقه ميزدند.هيچ بويي از رنگ و ريا نبود . كودكان روزه «كله بندشكي» مي گرفتند . اگر چه دزدانه و دور از چشم بزرگترها چيزهايي مي خوردند اما واقعا دلشان مي خواست روزه بگيرند. به افطاري « روزه اشكنادن » مي گفتند. شام و افطار هم يكي بود و چقدر تريد هاي افطاري ميچسبيد. كار كشاورزي و دامداري آن قدر سخت بود كه كه بعضي ها هم نمي توانستند روزه بگيرند . فكر مي كنم روزه  آنكس كه از صبح تا نزديكي هاي اذان غروب در تابستانهاي داغ در هنگام «كلكي»  به «كرو» كشيدن مشغول است  با آنكس كه همه ي روز را زير كولر مي خوابد و موقع اذان بلند ميشود خيلي فرق مي كند. خوش به حال آنهايي كه نمي دانند «كرو» چيست! قتل امير المومنين  تا بيست و سوم  رمضان را غالب مردم روزه مي گرفتند  فكر كنم روز بيست سوم رمضان را « ملا وريزنون» ميگفتند يعني روزي كه ملا ها « افراد با سواد و قرآن خوانها» براي بزرگداشت سومين روز شهادت امام علي قرآن مي خواندند.  معتقد بودند  شب قبل از عيد فطر نبايد به خانه ي ديگران بروند تا فطريه شان گردن ديگران نيفتد و اگر كسي به خانه هايشان مي آمد فطريه ي مهمان را هم مي پرداختند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 13:24 به قلم عنایت اله محمودی | 

با سلام به همه ي همشهريان خوبم

امروز مشغول خواندن خبرگزاري مهر بودم كه يك تيتر نظرم را جلب كردبا اين عنوان : ديوار نويسي و تخريب سي و سه پل . به عكس ها كه نگاه كردم واقعا تاسف خوردم كه چرا بايد يك بناي تاريخي و زيبا همچون سي و سه پل كه تابلو فرهنگي و معماري ماست اينگونه مورد بيمهري قرار گيرد . گردشگران و توريست ها در مورد ما چه فكري مي كنند. به اين تصاوير دردناك نگاه ميكردم كه با كمال تاسف در دو عكس نام زيباي ممسني را ديدم كه باخطي نازيبا بر ديواره ي اين بناي تاريخي حك شده بود باخود گفتم اگر قرار باشد كه هر رهگذري از هر شهر و دياري بخواهد نام خود و شهرش را براي يادگاري بر يك اثر تاريخي بنويسد چه خواهد شد!؟ هر چند كه اين كار بدون سوء نيت باشد  اين كار زيبا و منطقي نيست .جوانان ممسني براي بلند آوازه كردن نام زيباي شهرشان نيازي به اينكار ها ندارند ما نسبت به جمعيت شهرمان بيشترين و بهترين تحصيل كرده ها و نخبگان را در سطح كشور داريم. اين افراد نماينده مردم ممسني نيستند و دوست ندارم ديگران در مورد شهرمان بد قضاوت كنند چنانكه در كامنت هاي يك سايت خبري در واكنش به اين عكس ها بد قضاوت كرده اند.

 


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 19:31 به قلم عنایت اله محمودی | 
پدرم بر دستان تو بوسه مي زنم تا بداني من پينه هاي دستت را ديده ام و  و معناي آن را خوب فهميده ام . باور دارم كه تو توتم عشق و كار و عرق هستي .شاليزارها بوي خوش را از پاكي تو دارند و گندمزار ها از نور صفاي تو طلاييند.


ودر آخر يك شوخي:

ميدوني فرق روز پدر و مادر چيه؟

روز مادر طلا فروشيها شلوغ ميشه و روز پدر جوراب فروشي ها .البته خرج هر دو از جيب بابا است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 22:5 به قلم عنایت اله محمودی | 
دلم چي غنچه سِي دَي تنگ ويبو              دوبيتـــــي باغمش همرنگ ويـبـــــو

اگــــــر دنيا همش وابويه گلــــــزار              بدون  بي  دي كه كارش  لنگ ويبو


                                          ****

دلت اي دَي، نبو هيچ وقت شكسه         هميشه تَي مُ بَي ، تَي مُ نشسه

بريزم بر سرت گل دســــه دســــه         بگُم كه خُــت گلي اي گل نخســـه


زاد روز دخت پيامبر گرامي  و روز مادر را  را گرامي مي داريم


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 9:11 به قلم عنایت اله محمودی | 
حكيم ابوالفتح عمر ابن ابراهيم خيام نيشابوري از بزرگترين رياضي دانان جهان در قرون و سطا  و بزرگترين شاعر رباعي سراي ايران است كه در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم مي زيست.  مهمتري كتاب رياضي او جبر و مقابله با نام كامل رساله في براهين علي مسائل الجبر  و المقابله مي باشد كه داراي شهرت جهاني است .شايد هيچ شاعر ايراني به اندازه ي خيام در اروپا مشهور نباشد كه بخش بزرگي از اين شهرت را بايد مديون فيتز جرالد خيام شناس انگليسي دانست  باشد كه ما ايرانيان  به افتخارات ادبي خود بيشتر توجه نماييم. در زير چند رباعي از اين شاعر بزرگ را بخوانيد


خاکی که بزیر پای هر نادانی است
کف صنمی و چهره‌ی جانانی است
هر خشت که بر کنگره ایوانی است
انگشت وزیر یا سلطانی است


هر ذره که در خاک زمینی بوده است
پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان
کانهم رخ خوب نازنینی بوده است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:56 به قلم عنایت اله محمودی | 

شعر زير سروده ي استاد گرانقدرم  جناب آقاي دكتر منصور رسستگار فسايي، استاد بلند آوازه  و شاهنامه شناس شهير دانشگاه شيراز  است .در اين سروده ي زيبا مخاطب به روشني ميتواند حس كند كه سراينده   دانش آموخته ي  مكتب فردوسي است.

پیر من فردوسی والاتبار                   ای زتو بنیاد ایران پایدار

ای ز تو جاوید نام باستان                  ای ز تو نو روزگار باستان

بی تو
ایرانی سخندانی نداشت           آنچه می دانیم و می دانی نداشت

بی
تو ایران وادی بی نام بود             بی تو نام زندگی دشنام بود

شعر
تو در جان ایران جان دمید         اندر ایران جان جاویدان دمید

بی
تو ایران سرزمینی سرد بو د            جلوه گاه جاودان درد بود

این
وطن محراب آزادی نبود             سرزمین پاکی و شادی نبود

بی تو
آیین شرف بی رنگ بود           بی تو نام سربلندی ننگ بود

بی تو
رستم جاودان در خواب بود        مادر آزادگی بی تاب بود

بی تو
رستم فرصت هستی نداشت         بی تو گرگین شور سرمستی نداشت

بی
تو رستم رزم را یارا نداشت           بی تو سام یل دل خارا نداشت

بی
تو کاوه آنهمه شیری نداشت            قارن آهنگ جهانگیری نداشت

بی
تو کیخسرو سرافرازی نداشت         گیو راه و رسم جانبازی نداشت

بی
تو بیژن جاودان در چاه بود            بی تو عمر زال زر کوتاه بود

بی
تو کس عزم وطن پایی نداشت          آرش آن تیر اهورایی نداشت

دشمن
از هر سو به ایران تاخته           کار مردان دلاور ساخته

بی تو
رویا بود و تعبیری نداشت        پهلوانی بود و شمشیری نداشت

در
شب تار وطن ماهی نبود             در نبرد خصم کین خواهی نبود

بود
سیمرغی ولی دستان نبود           نام ایران بود و خود ایران نبود

آتش
ایران زمین رنگی نداشت           مرز و بوم مهر آهنگی نداشت

سنگ
اکوان بود و چاه بیژنی            زنده هرجا شیوه ی اهریمنی

از
درفش کاویان نامی نبود              بود جمشیدی ولی جامی نبود

در
سخن روزی که قد افراشتی          قامت سرو و صنوبر داشتی

از پس
سی سال رنج بی امان            پیر گشتی خسته گشتی ناتوان

گشت آن
سرو بلندت چون کمان         تیرگی آمد نصیب دیدگان

شادی دیرینه
ات از یاد رفت            گنجهای سیم و زر بر باد رفت

مرگ سهراب
جوانت پیر کرد         رستم پیرت ز هستی سیر کرد

ایرجت سرمایه ی
هستی گرفت        بیژنت از سینه سرمستی گرفت

تا که چون آید
سرانجام ِ فرود         طوس نوذر خستگیهایت فزود

گاه اندوه
سیاوش داشتی               دیدگان بر کوه آتش داشتی

گاه دیدی ایرج ِیل
را به خاک         گه سیاوش را سپردی در مغاک

چونکه رستم را سر
آمد روزگار         در بن چاهی چو یلدا سرد و تار

آتش غم شعله زد در جان تو           سوخت با رستم سر و سامان تو

رزم چندین نسل با افراسیاب           برد از چشمان تو آرام و خواب

داستان رستم و
اسفندیار               کینه ی جانوسیار و ماهیار

روز و شبهای تو پر
اندوه کرد         كوله بار رنجهایت کوه کرد

هرگز ای مردانه مرد
روزگار         تو نگشتی خسته اندر کارزار

چونکه رستم داشت قصد
آشتی         دستگیرش پیر دانش داشتی

چونکه رزم ِ جاودان در پیش
داشت       چاره جویی چون ترا با خویش داشت

با تو بُد همراه
در میدان شور            در مصاف شیر نر بهرام گور

رای ِِ تو افسون
ننگ و نام بود          تازیانه در کف بهرام بود

از کیومرثِ گزین
تا یزدگرد             جمله کردند از تو نام و ننگ گرد

کاشکی
اسب زمان سرکش نبود         آخر شهنامه ات ناخوش نبود

کاشکی عمر
یلان بسیار بود           بخت با مردان میهن یار بود

کاشکی آن
روزها شامی نداشت           روزگار فتح انجامی نداشت

رزمها پیکار
ما و من نبود               تیرِ گز در چشم رویین تن نبود

بود بهرامی
ولی گوری نبود            کرکسان مرگ را سوری نبود

رستمی با آن بر و
یال بلند             با چنان کوپال و شمشیر و کمند

خسته از بدکاری
دونان نبود            در بن چاه سیه بی جان نبود

کاشکی سهراب چشمی
باز داشت       دست از پیکار رستم باز داشت

نوشدارو چاره ی بی
تاب بود            بخت یار رستم و سهراب بود

کام شیرین کاش زهرآگین
نبود              تلخ کام خسرو از شیرین نبود

کاشکی ای سرفرازی نام
تو               بود روز دیگری ایام تو

تا ببوسد دست و پایت « رستگار
»         گوید ای مردانه مرد روزگار

پیر من فردوسی والاتبار
               بار دیگر زندگی را سر بر آر

در سخن افسون ِ خود در کار کن
          نسلهای خفته را بیدار کن

بار دیگر رستمانه سر بر آر
             پیر من فردوسی والاتبار

بار دیگر لب به گفتن باز کن
           داستان زندگی را ساز کن

بار دیگر در نبرد خوب و زشت
          بازگو افسانه های سرنوشت

بار دیگر جلوه کن در کارزار
          اشکبوس جهل را از پا در آر

باغبان باغ ایران جان توست
          هستی ایران زمین از آن توست

تا که گل از خاک ایران بر دمد
        تا زدلها نور ایمان بر دمد ...

نام فردوسی چنان خورشید باد
        صدهزاران یاد او جاوید باد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 23:43 به قلم عنایت اله محمودی | 

        به نام خدا

امروز در گاهنامه ی قلوب ایلاتی ها آسمانی شدن  مردی سپارش شده است که هیچ گاه زمینی نبود.

آسمانی شدن محمد بهمن بیگی حقیقی ترین افسانه  و اسطوره ی ایل. همو که به حرمت لالایی های

 قره قاج خواب نوشین فرنگ و واشنگتن را بر نتابید و به عشق بخارایش  از آن دیار بی یار به ایل پر بهار

پرواز کرد. او که تیز بال تر از شاهین ها افق  انسانیت و شرف را در نوردید و معلمی را در قاموس چشمه

ها معنا کرد.بهمن بیگی هنوز هست و چشمان خمار آهو های چاه مارو و کبک های دری قله های کمانه

 و دراج های قره قاج به شکوهش مینگرند و زلالی دست هایش را چشمه ها حس می کنند و عطر

حضورش را چویل ها میبویند. به اجاقت قسم تو ماه  آسمان بخاریی تو هستی اما زمینی  نیستی

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق          ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:14 به قلم عنایت اله محمودی | 
برای دوست و همکار عزیزم معلم آزاد اندیش ناصر پولادی که در غروب سرد جمعه آسمانی شد

 

ای تلخ تر از هلاهل ای جمعه ی سرد         ای جمعه ی غمبار پر از ماتم و درد

ای جمعه تو در خاطر من کابوسی             نامرد تو بردی زبرم ناصر مرد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 15:49 به قلم عنایت اله محمودی | 

                                                    به نام خدا

 

تو اَويِ پــاكِ چَشمه ي كُيِْ دنايَي‌                    توهُم رنگِ بهار، رنگ خدايــَـــــــي

كويــر تــشنــَـمَ اَو وَشْ تـو دادي                     تو خشت دوستــــي سر يك نهادي

تو باغ علـــــم مانَ باغبـــونــــي                     دواي درد نادونـــــي تو دونــــــــــي

تو مِنْ تخته وَ پاكــي اينوشتــــي                    توتخم دانش مِنْ دل مُ كشتـــــــــي

دلـُـــمْ پيـوار و خشـــكه اَو نداره                    اگـــــر بارون كلامــــت وَشْ نبــــــاره

معلــــم نوم تو بـيت الغزل بـــي                     تو پاكيت زَيده و چشمه ي ازل بـــي

معلم ايشـكُفه گـُـلـَـلْ وَ نومــــت                   شراب علمَ اينوشـــن و جومـــــــــت

معلم آيــنـه شـــــرمندت آبـــيـــد                   هَــمــو وختـي كه پاكي دل تونه ديد

معلـــم گَپَلِــتْ بوي گل ايــــــــده                   تِيَتْ وا  سيل خوش جون وَ دل ايـــده

معلم تو دلــــي بــــي كينه داري                   صــــفا و سادگـــــي مِنْ سينه داري

معلم سايــبونـــــي وَ صفايــــــي                   نِشونيتَ بـِــدُمْ هُمســـاي خدايـــــي

گَپت قند و كلامت مث عسل بـي                    وَ خوبــي نوم تو ضرب المثل بــــــي

تموم مثـــنويم كُربــون كلومـــت                    بزن هستـــــي مُنَ جونم وَ نومـــــت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:22 به قلم عنایت اله محمودی | 

چندی پیش وقتی داشتم وبلاگ دانش آموختگان شهرستان بجستان  را می خواندم  به نوشته ای ازدکتر عبداللهیان –استاد راهنمای پایان نامه ام در دوره ی کارشناسی ارشد- برخوردم که بسیار جالب و دلنشین بود. دکتر عبداللهیان در آن نوشته به شرح و توضیح اصطلاحات چوپانی  زادگاهشان پرداخته بودند و همین باعث شد تا من به فکر جمع آوری اصطلاحات مشاغل و حرفه ها در ممسنی باشم . از تمامی فرهنگ دوستان لر به ویژه همشهریان نورآبادی خواهشمندم در این راه مرا را یاری فرمایند تا با کمک هم از مرگ زود هنگام زبان و فرهنگمان جلوگیری کنیم . به پیروی از استادم اولین نوشته ام را در این زمینه به فرهنگ اصطلاحات چوپانی اختصاص می دهم . با توجه به اینکه بدون تحقیق و تنها به یاری ذهن این واژه ها را نوشتم قطعاً  کاستی ها ی زیادی دارد امیدوارم برای کامل شدن این مجموعه راهنمایی های ارزنده تان را دریغ نفرمایید:

 

چپونChepun)): چوپان.

نارک Narek)): بزی که دست و پا و مقداری از صورت آن قرمز باشد.

کری(Kori): بزی که گوش های کوچکی دارد.

بل(Bal): بزی که که دارای گوش های بلند و پهن است.

الوس(Alus): بزی که جز سر و گردن بقیه ی بدن آن سفید باشد.

کرچال(Korchal): بزی که پیشانی سفیدی داشته باشد.

حلی(Heli): بزی که شاخ نداشته باشد.

شکر(Shakar):بزی که رنگ روشن مایل به زرد داشته باشد

گجی (Geji): فکر می کنم به بزی گفته می شود که مو های فک پایینش به رنگ قهوه ای باشد(؟)

سر(sor) این کلمه  همان سهر فارسی به معنی قرمز است و به بزی گفته میشود که به این رنگ باشد

تال(tal) بزی که به رنگ آبی کم رنگ باشد

سرو(Saru) بز یا  گوسفندی که شاخ میزند

 مندال(mandal) دام

تنخوا (tankha) دام

چپش (chapesh) بز نر

غوچ (ghuch) گوسفند نر

تیشتر(teshtar) بز ماده ی جوان

نیم سویی(Nimsuyi) نوعی معامله ی دام است

نیمی(Nimay)مراقبت از دام کسی که در ازای این کار نیمی از دام از آن مراقب خواهد شد

وله(Vela) نوبت چوپانی

و زیمون رتن(Vazaymun ratan) : بز یا گوسفندی که زاییده باشد و همراه گله نیامده باشد

قصر(Ghaser) بزی که آبستن نشود

هشدان(Hoshdan) صوتی است برای آرام کردن بز

یی ههه (Yayhahaha) صوتی برای فرا خواندن بزها

کهره(khara) بزغاله

کاور(kavor) چوبی باریکی که در دهان بزغاله ها می گذارند و با نخی به شاخ هایش می بندند تا نتواند شیر مادرش را بخورد .

لیون(Leyun) تکه گوشتی که بعد از زاییدن بز از بدن او آویزان است

اوسن(Owsan) آبستن

مشکول(mashkul) مشک کوچکی که در آن دوغ می ریزند

چمتر(Chemeter) مشک برای تبدیل ماست به دوغ

زدون (Zedun) مشک کوچکی که در آن کاملا باز است و کره را درآن می گذارند

ملار(Malar) سه پایه ای که مشک دوغ زنی را به آن می آویزند

تیور(Tiver) دوغ پخته قبل از کشک شدن

زنسن (Zanesan) زمانی که بتوان کره را از ماست جدا کرد.

دوختن(Dokhtan): دوشیدن

لیوی(Livi) آغوز

دو(Du) دوغ

کره (kra) کره

او دولون(Owdulun) آبی سبز رنگ که بعد از پختن دوغ از آن جدا میشود

چوکلی(Chukali) نوعی ماستینه

دووا(Duva) دوغ وا- دوغبا –آش دوغ

توک(Tuk)  سرشیر

روغن خش(Rughan e khash)  روغن حیوانی

ماله(Mala) مقدار کمی دوغ  که به شیر اضافه می کنند تا به ماست تبدیل شود

نکار(nekar)چوب کوچک و باریکی که در ظرف شیر قرار می دادند و مقدار شیر را اندازه می گرفتند

قد (ghada) قدح – ظرفی که در آن شیر می دوشند

ماسسن(masesan) مصدر است به معنی ماسیدن

ورزا(varza) گاو نر

ماگا (maga)ماده گاو

شنگد(shangod) گوساله ماده

گور(guvar) گوساله

نوبند(nuband) گوساله نر

بر(bar) عمل جفتگیری حیوانات حلال گوشت مثل گاو و گوسفند و بز

فل(fal) عمل جفتگیری حرام گوشتان مانند الاغ

بخته(bakhta) الاغ نری که تخمش را کشیده باشند

پیسه (pesa) گاو سیاه و سپید

چال (chal) گاو پیشانی سفید

رش(rash) گاو زرد؟

شول(shul

خر سوز(khar e sowz) الاغ سفید

زرده(zarda) الاغ زرد

چرمه (charma) الاغ  که رنگی مایل به سیاه دارد(؟)

گزه(gaza)؟ الاغ ی که رنگی مایل به قهوه ای دارد(؟)

كه(ka) کاه

که دون(kadun ) کاهدان

گلون (gelun) پستان بز و گوسفند این واژه در رمان تنگسیر صادق چوبک نیز آمده است

آحور(ahor) آخور معمولا در لری نقطه ی «خ» می افتد : خونه: حونه- خالو : حالو

اوسار(owsar) افسار

تربه(torba) قلب توبره

چودار(chudar) کسی که دام خرید و فروش می کند

کیفار(kifar)فلاخن قلماسنگ

تری(tri) طناب بافته شده ای که برای بستن بزغاله ها استفاده میشود

اوشا (owsha) آغل

کاره (kara) صدای بز

هاره (hara)صدای الاغ

پری(peri) صوتی برای راندن گوسفند

یخ(yekh) صوتی برای راندن بز

وش(vosh) هش برای راندن الاغ  

وه (voha) صوتی برای راندن گاو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:34 به قلم عنایت اله محمودی | 

 

 

 

احمد محمود، بزرگترين نويسنده ي خوزستاني است كه داستانهايش روايتگر فضاي بومي همه ي جنوب، به ويژه خوزستان است. داستانهاي محمود با نگاهي جامعه شناسانه به زندگي محرومان و كارگران جنوب نگاشته شده اند؛ در داستانهايش رئاليسمي  وهمناك و سياه، نزديك به ناتوراليسم نگاري چوبك ديده مي شود؛ او در داستانهايش جنوبي ويران را تصوير مي كند كه بجاي  نخل هاي آن، دودكشهاي سربي رنگ سر به آسمان كشيده اند؛ وضع بد كارگران و روستائياني را مي نگارد، كه با آواز دهل    شنيدن از دور خوش است، فريب ظواهر صنعت جنوب را خوردند و به شهرهاي صنعتي مهاجرت كردند اما يا دست از پا درازتر برمي گشتند ويا دربدترين وضعي، نابود مي شدند.

 محمود در اغلب داستانهايش از فضاي بومي و طبيعت جنوب و صنايع آن بهره    گرفته وبه آنها پرداخته است. اغلب شخصيت هاي داستانهاي محمود را كارگران، روستائيان و مردمان محروم تشكيل مي دهند.

بايد گفت كه محمود در اغلب داستانهايش از تجربيات ملموس خود استفاده كرده است؛ ردپاي زندگي شخصي اش را مي توان در داستانهايش ديد؛ چرا كه محمود هم خود به كارگري و مشاغلي از اين نوع پرداخته و هم مدتي را در روستاها لرستان، درميان روستائيان به قصد ايجاد شركت هاي تعاوني روستايي، مي گذراند كه نمود آنرا بويژه در داستان در سايه سپيدارها مي توانيم ببينيم.

محمود، قيافه ي شخصيت هايش را متناسب با طبيعت جنوب توصيف  مي كند.        اغلب شخصيت ها، سياه، آفتاب سوخته و زمخت هستند؛ قهرمانان غالباً داراي سبيل پهن         و كلفت مي باشند.

چلاب در داستان آسمان كور، اين گونه توصيف مي شود: «چلاب ريزه نقش بود با پوستي سوخته و نگاهي به تيزي نگاه عقاب و فرز بود وجرئت شيطان درياها را داشت و جسارت كوسه را.»  ( زايري زير باران ص 61)

مرد داستان مصيبت كبكها، چنين معرفي مي شود: «مرد دراز بود و استخواني، خميده با پوستي آفتاب سوخته و نگاهي همچون نگاه اسب، كبود،  نجيب و بردبار.» (همان ص 5)

ممدو در داستان آسمان آبي دز چنين توصيف مي شود: «پشت سرش ممدو بود كه سيه چرده بود وبا قامتي پهن و بدقواره.» (غريبه ها و پسرك بومي ص 61)

سوري در داستان پسرك بومي، اين گونه معرفي مي شود « سوري با چشمان آب چكان  و انبوه موي سياه و در همش و پوست سوخته اش كناردكان نانوايي ايستاده بود.» (همان ص 173)

قهرمان ها، با هيكلي تنومند و سبيل پهن توصيف شده اند؛ نعمت، درداستان غريبه ها، ياغي بزرگي است كه اين گونه معرفي شده است « نعمت جلو چشمش بود، نگاه تيزش، قامت ميانه اش، ابروان به هم پيوسته تا سبيل بزرگ و چانه ي پهن و محكمش.» (غريبه ها و پسرك بومي   ص 17)

 

درکتاب باورهای  مردم لرستان و ايلام آمده است: ابروي به هم پيوسته نشانه ي مردانگي است. احساس مي كنم محمود به اين موضوع واقف بوده است، به علاوه كه مدتي را هم در روستاهاي لرستان گذرانده و در ضمن ازلحاظ فرهنگي و نژادي مردم خوزستان و لرستان بسيار به   هم نزديكند.

اسكندر درهمين داستان همدست نعمت است؛ جسد او اين گونه توصيف شده است: «صبح كه شد جسد اسكندر رو گذاشته بودن به تماشا، و دزع با اون سبيل گنده و سينه ي پهن.» ( غريبه ها و پسرك بومي ص 21)

موسي سر ميداني، بزن بهادر داستان شهر كوچك ما، با سبيلي انبوه توصيف شده است:       « لبان كلفتش زير سبيل انبوهش پنهان مي شدند.»   (همان ص 116)

در كنار اين مردان كارگر و آفتاب سوخته، فرنگي ها، معمولاً چاق و كوتاه قامت توصيف مي شوند كه نويسنده قصد دارد از اين رهگذر رفاه و راحتي فرنگيان را دركنار بدبختي و آوارگي كارگران نشان دهد.

فرنگي داستان پسرك بومي، اين گونه معروف مي شود: « هنوز مرغداني آن فرنگي چاق و كوتاه قامت كه هميشه يك بند عرق مي ريزد و نفس نفس مي زند و هيچوقت نمي خندد تمام نشده است. » ( همان ص 166)

فرنگي داستان آسمان آبي دز، اين گونه توصيف مي شود: « زير سايبان يك از طاق نماهاي طبقه دوم فرنگي چاقي ايستاده بود كه بزرگش  عرق كرده وبود و شلوار كوتاه جين سفيدش خيش شده بود.» (همان ص 51)

در داستانهاي محمود در بسياري از موارد قيافه هاي افراد به عناصر بومي مانند نخل، كوسه، زنبور سرخ و ماهي تشبيه شده اند. اين ويژگي را با بسامدي كمتر در داستان هاي ناصر موزن هم مي توان ديد:

« سر كوچك ياقوت تكان خورد و پوزه ي پهنش كه به پوزه ي كوسه مي ماند تكان مي خورد.» ( غريبه ها و پسرك بومي ص 39)

« پوزه ي پهن ياقوت كه به پوزه ي كوسه مي ماند گرسنگي كشيده مي نمود.» (همان ص 51)

رواي داستان بود و نبود، لغزندگي بازوي معشوقه اش را به ماهي تازه تشبيه كرده است. «كتاب را گذاشتم روي ميز و بازويش را كمي عرق كرده بود و مثل ماهي تازه سفت و لغزنده بود گرفتم.» (زايري زير باران ص 16)

راوي داستان چشم انداز، دهان همزادش شب پرده را به دهان ماهي تشبيه كرده است: «دهانش مثل ماهي صيد شده كه رو ماسه هاي خشك افتاده باشد باز بود و لبهايش مي لرزيد.» (غريبه ها و پسرك بومي ص 147)

زبان زن داستان خانه اي بر آب به مار آبي تشبيه شده است.

«سقز زن به سقش چسبيده و حالا زبانش مثل مار آبي سرمازده و بي خطري تو دهانش مي گشت.»   ( همان ص 160)

« و زبان زن كه مثل مار آبي سرمازده به دنبال سقز مي گشت يك لحظه سقز را رها كرده بود.» (همان ص 164)

در چند مورد پوزه ي نور محمد مفتش به پوزه ي توره تشبيه شده است كه از جانواراني است كه در جنوب بسيار ديده مي شود. « فهميدم كه چرا نو محمد مفتش با آن چشم هاي ني ني اش و پوزه ي درازش كه به پوزه ي كوره مي ماند هميشه دور و برخانه ي ما پلاس است.» (همان ص 111)

    در چند مورد چهره ي افراد در سرخ مو را به زنبور سرخ تشبيه كرده است كه متاثر از فرهنگ و فضاي بومي است .

در داستان از دلتنگي كاظم به زنبور سرخ تشبيه شده است « كاظم مثل زنبور سرخ بود و تيز بود و مويي قرمز داشت. » ( زايري زير باران ص 135)

سارقي كه در آسمان آبي دز، ياقوت را از پشت مي زند نيز به زنبور شبيه شده است:           « ناگهان از پشت يكي از كومه هاي  روهم ريخته، جوان سرخ رويي كه به تيزي زنبور بود و موش قرمز بود سر راهشان سبز شد.» ( غربيه ها و پسرك بومي ص 88)

تشبيه به نخل هم در چهره پردازي هاي محمود ديده مي شود.

در شهر كوچك ما مرد قاچاقچي همدست آفاق به دار بلند نخل تشبيه شده است.           « مردمي كه قامتش به دار بلند نخل مي ماند پريد تو تشاله و راند به طرف رودخانه.» ( همان ص 111)

مرد داستان مصيبت كبكها، سايه قامتش به داربلند نخل تشبيه شده است. «حالا مرد ايستاده بود وسايه اش روديوار به دار بلند نخل مي ماند.» (زايري زير باران ص 9)

تاثير گرما بر قيافه ها باعث شده كه محمود آنها را به مس گداخته تشبيه كند.

رنگ پوست بازوي زن داستان وقتي تنها هستم نه، مانند مس توصيف شده است.

« رنگ پوست بازويش كه انگار مس گداخته بود و همراه لرزش فرمان مي لرزيد منتقلم كرد كه دريا بوده است.» (غريبه ها و پسرك بومي ص 133)

سرطاس باغبان پير داستان پسرك بومي نيز به رنگ مس است:

« سرطاس باغبان پير به رنگ مس صيقل زده بود و قطرات درشت عرق روپيشانيش كه پخ بود، شيار بسته بود.» (همان ص 166)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 21:14 به قلم عنایت اله محمودی | 

به نام خدا

باور هایی از دیار پر باور ممسنی

به دلیل وجود بافت های روستایی و عشایری در شهرستان ممسنی مردمان این دیار دارای باورهای عمیقی هستند که اگر چه در نگاه تحصیل کردگان و نو اندیشان بیشتر به خرافات تعبیرمی شوند اما صاحبان این باورها آن ها را از جان و دل پذیرفته اند و از درستی آنها دفاع می کنند و حتی برای اثبات مدعایشان ماجراهایی را ذکر میکنند ‍.

به حکم « آب دریا اگر نتوان کشید               هم به قدر تشنگی باید چشید» چند نمونه را ذکر می کنم:

1- نگاه کردن در آینه را در شب بد می دانند.

2- باور دارندهنگام عبور از زیردرختان در شب باید بسم اله گفت زیرا معتقدند اجنه در میان این درختان به کمین نشسته اند.

3- هنگامی که در شب روباه زوزه می کشد آنرا بد یمن می دانند و لنگه کفشی  را وارونه می گذارند و می گویند         « حوالت واپس»(یعنی به خودتت برگردد و خودت بمیری) و این گونه بلا را از خود دور میکنند. 

4- معتقدند اگر قند در چایی بیافتد مهمان می آید.

5- باور دارند اگر پلک چشم بپرد مهمان می آید . حتی زنده یاد دکتر قیصر امین پور- که خود نیز لر خوزستانی هستند- در یکی از شعر های خود می گوید:

 دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست؟           شنیده ام که می آید کسی به مهمانی        

6- معتقدنداگر موقع پختن نان ، نان پاره شود مهمان می آید.

7- معتقدنداگر کسی کف پایش بخارد مهمان می آید.

8- برای دوری از چشم زخم کمی آب دهان خود را به لب نوزاد می زنند.

9- معتقدند که بچه کوچک می تواند پیش بینی هایی درست انجام دهد . برای این کار بچه سه یا چهار ماهه را بر دو دست می گیرند و می گویند « چربت ایکنم ،چلیت ایکنم، زنگل و پات ایکنم، مهره و نات ایکنم، اگر ای کار درست ویبو پای راست راسا کن» (حسابی به تو می رسم، زیور به پایت می بندم و گردن بند زیبا به گردنت می اندازم .اگر کار من درست می شود پای راستت را بلند کن)  و اگر پای راست را بلند کرد به مرادش می رسد و در غیر این صورت ناکام می ماند.

 

10- معتقدند اگر زن بارداری غذا یا میوه ای دوست داشته باشد و نتواند از آن بخورد به روی پوست بدن بچه اش لکه ای ایجاد می شود که رنگ آن مشخص می کند که این زن ویار چه چیزی را داشته است.

 

  11- معتقدند اگر در روز شنبه اتفاقی بیافتد تا آخر هفته ادامه می یابد . مثلا اگر در روز شنبه کسی بمیرد تا آخر هفته مرگ و میر ادامه دارد .

12-آب ریختن روی آتش و خاکستر را بد می دانند.

13- آب ریختن روی گربه و سگ را بد می دانند و می گویند باعث ایجاد زگیل و میخچه در دست و پا میشود .

14- معتقدند که اگر کسی هنگام غذا خوردن، بسم اله نگوید سیر نمی شود زیرا شیاطین ، در غذا خوردن با او شریک می شوند.

15- معتقدند که جارو کردن در شب باعث از بین رفتن رزق و روزی می شود.

 16- پا گذاشتن روی موهای چیده سر را بد می دانند و معتقدند باعث سر درد شود.

17- معتقدند اگر کسی در بچگی کفگیر را لیسیده باشد در جشن عروسیش باران می آید.

18- معتقدند اگر در روز پنج شنبه برای مردگان خیرات ندهند مردگان به در خانه ها می آیند.

19-باور دارند اگر دیگ روی اجاق کج شود یکی از افراد خانه قهر می کند.

20- اگر کسی لقمه در گلویش گیر بکند معتقدند که یکی از اهل خانواده گرسنه است.

21- شاخ زدن گاو به زمین را بد یمن می دانند و معتقدند کسی می میرد.

22- معتقد ند اگر چیزی از دست کسی بیافتد و بشکند دفع بلا بوده است.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:11 به قلم عنایت اله محمودی | 

به نام خدا

 

آنگاه که زبان شناسان به این مهم پی بردند که در صد بالایی از زبانهای بشری در راستای دهکده ی جهانی شدن به فراموشی سپرده می شوند تمام همّ و غمشان این بود که سایه ی شوم مرگ را از سر این زبان ها دور نگه دارند این دغدغه ها هم چنان ادامه داشت تا اینکه در سال 1999 کشور بنگلادش پیشنهادی مبنی بر نامگذاری روز 21 فوریه (2اسفند) را به نام روز جهانی زبان مادری به سازمان ملل و یونسکو ارائه داد که مورد پذیرش واقع شد و این نام در گاهنامه ها نیز به ثبت رسید .

ضمن تبریک این روز به تمام آنهایی که دغدغه ی فرهنگ و هویّت خود را دارند  به بهانه ی این روز خجسته چند جمله ی مینگارم تا دست کم دین خود در حد ناچیز به زبان و فرهنگم  ادا کرده باشم.

 

زبان بلندترین پرچمی است که بر تارک فرهنگ هرملتی استوار نشسته است و نماد هویّت هر تباری است که به گوهری بودن اصالت  خود باور داشته باشد . مادام که زبانی حیات دارد خداوندگارانش نیز زنده اند و آنگاه که زبانی از از تکلّم باز ماند باید برای آن هویّت و صاحب آن نیز الحمدی خواند و به قول خانم سیلویا تانزد وارنر، شاعر و داستان نویس  انگلیسی ملتی که ققنوس خود را آتش میزند خود را می سوزاند. و این قنقنوس چیزی نیست مگر  فرهنگ و هویّت که بارزترین جلوه ی آن زبان است .نادیدن هویت یعنی نابودی خود. تلاش برای یافتن هویت جدید ، با کلاس شدن ، رها شدن از چنگال  وا ژه هایی چون دهاتی و پشت کوهی و لر و ترک و هزار زهر مار دیگر باعث شده اند که ما نیز ققنوسمان را آتش بزنیم و خود نیز بسوزیم. چه قدر درد آور است که انسان خود را دیگری جا بزند ، خود را فرزند پدر و تبارش ببیند اما نشان ندهد  و با هم زبا نانش هم به زبان خود سخن نگوید تا آبرویش حفظ شود! البته مسلم است آنجا که موقعیّت اقتضا می کند  و برای احترام به دیگران و انتقال پیام لازم است به زبان دیگری غیر از زبان مادر ی سخن گفته شود باید به زبان معیار سخن گفته شود ولی  روی سخن ما با کسانی است که حتی از بر زبان آوردن واژه ای لری به وسیله ی فرزندانشان عرق شرم بر چهره شان می نشیند. نباید برای یافتن هویت جدید و انتقال به فرهنگ هایی که تناسبی با ما ندارند کهن ترین و استوار ترین ریشه ها را بگسلیم. کارکرد مهم زبان انتقال پیام و ایجاد حس همدلی است و زبانی می تواند این کار کرد را به خوبی ایفا کند که از همان آغاز با عشق آموخته شود و همزمان با کودک  متولد شود و و به جهان سلام گوید . زبانی که با کودک ،دو قلوی همگن باشد یعنی زبان مادری و زبان مادری ما( نه گویش و نه لهجه ) زبان لری است .پرچم ما و هوییت هر آنکس که شناسه ی او لر است چیزی جز زبان او که جلوه گاه فرهنگ و هنر و اندیشه  اوست نیست ما به نام این زبان زنده ایم  و بی آن    بی ریشه ایم  و می دانیم که در فرهنگ ما لرها بی ریشه بودن چه کنایه ی زننده ای است. پس نباید به بهانه های واهی به آن دامن بزنیم بلکه بکوشیم تا از گسستن تار های نازک شده ی زبانمان جلو گیری کنیم. همه می دانیم که حرمت امام زاده به متولّی آن است .زبان ما اگر جایگاه خود را از دست داده است از دست که نالیم که از ماست که بر ماست .ما بر شاخه نشسته ایم بن آن را میبریم و طبیعتاً نتیجه فرو افتادن خودمان است . آموختن زبان شیرین فارسی یا حتّی زبانهای غیر فارسی علاوه بر این که عیب نیست بسیار هم زیبا است و باعث پیشرفت  فرد خواهد شد و آرزوی بنده است که زبان های بیشتری را بدانم اما برای رسیدن به این پیشرفت ها نیازی به نابودی زبان مادری نیست بلکه برعکس این زبانها کمک زیادی در رسیدن به هدف  می نمایند بسیاری از واژگان متون کهن ادبی هنوز در زبان لری زنده اند و یقینا اگر یک استاد ادبیات به این زبان آشنا باشد در تفهیم مطالب به دانشجویانش موفقتر است . زبان لری قابلیت آن را دارد که در دانشگاه های ما یک رشته را به نام زبان و ادبیات لری به خود اختصاص دهد تا اشعار و نوشته های  پراکنده ی این تبار را منسجم تر کند و به  جهان عرضه کند . زبان ما این قابلیت را دارد که جایگزین مناسبی برای بعضی واژگان بیگانه باشد و در این راه به فرهنگستان کمک کند. بسیار از بزرگان ادبیات این مملکت  از فرزندان تبار لر و لرستان بوده اند . ما زرینکوب ها ، شهیدی ها و امین پور ها داشته ایم و داریم  باید از این قابلیت ها و ظرفیت ها استفاده کرد ما طبق اصل پانزده قانون اساسی کشور می توانیم در کنار زبان شیرین فارسی  ادبیات، هنر و فرهنگ خود را جهت غنی تر آن تدریس کنیم . بییاید از مرگ زود هنگام زبانها جلو گیری کنیم تا روزی را نبینیم که لازم باشد زار زار بر مرگ آن بگرییم البته اگر تعلق خاطری به آن داشته باشیم.

بیاد میاورم  بخشی ازشعر زیبای عبید رجب آن شاعر تاجیکی را  در مورد زبان فارسی که زبان حال همه ی آنهاست که زبان خود را دوست دارند و مرگ آن را باور ندارند:

گوید عدوی من  هر دم به روی من

کاین شیوه ی دری تو چون دود می رود

نابود میشود

باور نمی کنم

باور نمی کنم

باور نمی کنم

لفظی که اعتقاد من است و مرا وجود

لفظی که پیش هر سخنم آورد سجود

چون خاک کشورم

چون ذوق کودکی

چون بیت رودکی

چون ذره های نور بصر می پرستمش

چون شعله های نرم سحر می پرستمش

من زنده و زدیده ی من

چون دود می رود؟

نابود میشود؟

باور نمی کنم

سرسان مشو عدو

کاین عشق پاک در دل دل پرور جهان

ماند همی جوان

تا هست عالمی

تا هست آدمی

 

 

 

به امید اینکه زبان  شیرین فارسی و لری و تمام زبان های ایرانی که زاده ی مادر ایرانند  هماره جوان بمانند تا آنگاه که عالمی و آدمی باشد.

 

 

                                                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:11 به قلم عنایت اله محمودی | 

 

جنوب و جنوب غربي ايران در سه محدوده ي خوزستان، فارس و بوشهر درميان ادبيات داستاني ايران جلوه ي خاصي دارد؛ اين خطه نويسندگان بزرگي چون صادق چوبك، سيمين دانشور، رسول پرويزي، ابراهيم گلستان، احمد محمود، امين فقيري، ناصر تقوايي، ناصر مؤذن، شهريار مندني پور، منيرو رواني پور، محمد رضا صفدري و بسياري ديگر را در دامان خود پرورده است.

اين خطه از سرزمين ايران با وجود اسكان اقوام مختلفي چون اعراب، لرها و تركان قشقايي از يك طرف، و ارتباط با خارجيان به دليل موقعيت خاص جغرافيايي آن از طرف ديگر سبب شده است كه از يك نوع فرهنگ مختلط و آميخته برخوردار گردد. از جمله استعمار انگليس درهنگامه ي جنگ جهاني ، تاثير فراواني بويژه از لحاظ ساختار زباني برگويش اين ناحيه برجاي گذاشته است. نويسندگان جنوبي با بهره گيري از اين فرهنگ هاي متنوع و طبيعت متفاوت داستانهايي خلق كرده اند كه هم از لحاظ تعدد كار و هم از لحاظ كيفيت پربارتر از خطه هاي ديگر ايران است. حسن عابديني، مهمترين دستاورد ادبيات اقليمي را حاصل تلاش نويسندگان جنوب مي داندكه داستانهايي با زمينه وفرهنگ و طبيعت متنوع جنوب نوشته اند و ماجرا پردازي را با مسايل اجتماعي در آميخته اند.

اقليم جنوب ايران با تنوع فرهنگي و طبيعت خاص آن داراي زمينه هاي جالبي براي فضا سازي در داستان است؛ شط و دريا، نفت و صنعت، نخلستان و گرما از زمينه هاي بومي جنوب است كه اغلب نويسندگان آن ديار آنها را دست مايه ي آثار خويش قرار  داده اند و بدين وسيله نوعي تشخص سبكي به آثار خويش داده اند.

جنوب با فضاي متنوع خود، نه تنها در داستانهاي نويسندگان بوميش توصيف شده  است؛ بلكه نويسندگان مناطق ديگر نيز مجذوب توصيف فضاي اين ناحيه براي پرداخت داستانهاي خود شده اند؛ از اين گروه مي توان به اسماعيل فصيح در «شراب خام»،  محمود دولت آبادي در «باشبيرو»، غلامحسين ساعدي در مجموعه ي «ترس و لرز»   و حسين دولت آبادي در رمان «كبودان» اشاره كرد كه به توصيف فضاي جنوب ايران پرداخته اند. ساعدي، خود به بنادر جنوب سفر كرد و «ترس و لرز» و «اهل هوا» حاصل  اين سفرها مي باشد.

سپانلو نوشته است: « محيط جنوب غربي ايران به خصوص بخش صنعتي آن،  كه تضادهاي جهاني معاصر را يك جا كنار هم دارد، بهترين آزمايشگاهي بوده است  براي آزمودن سبك نويسندگان رئاليست آمريكايي ميان دو جنگ، دريك فرم بومي ايراني. اقليمي سوزان و وحشي كه درآن شبح صنعتي عظيم چشم انداز را مسدود كرده است، مجموعه ي متلّوني ازبدوي ترين طبايع تا تربيت شده ترين واكنشهاي شهرنشيني، اين ها همه، به برخي از بهترين قصه نويسان معاصر ما فرصت داده تا مكتب قصه نويسي خوزستان را پديد آورند؛. تركيب دل پذير مرارت و وحشت و پاك باختگي، .  مي توان گفت كه جغرافيا سبك آفريده است.»

گرماي طاقت سوز جنوب، كشمكش با تلاطم دريا، مواجهه با استعمار، جهل بسيار و فقر شديد داستان هاي جنوبي را گرفتار نوعي خشونت كرده است؛عابديني اين موضوع را بدين گونه بيان مي كند كه : «‌خشونت طبيعت و رودرويي مستقيم با استعمار داستان جنوبي را صاحب خشونتي مي كند كه در داستانهاي شمال ديده نمي شود به همين دليل بهترين داستانهاي جنوبي از صناعت خشن و موجز نويسندگاني چون همينگوي بهره  گرفته اند.»

در آثار نويسندگان اين خطه، فقر، محروميت و بي پناهي انسانهاي تحقير شده  و زخمي، نمود فراواني دارد و كارگران غربت زده، روستائيان آواره و درمانده در داستانهاي جنوبي جايگاهي مشخص دارند. توجه به رنگ وبوي محلي در نوشته ي زير ازنسيم خاكسار كاملاً نمايان است:

«اتاقم هميشه بوي چوپ خيس،‌بوي شط، بوي فلس خرچنگ، بوي پوست ماهي صبور، بوي گل، بوي ريشه نخل ، بوي چيزايي رومي داد كه تا به حال حس نكرده بودم.»

در ادبيات اقليمي جنوب به طور كلي شاهد دو گرايش هستيم. 1- ادبيات روستايي  2- ادبيات كارگري، كه درصفحات آتي به آنها اشاره خواهيم كرد.

 

1-ادبيات روستايي جنوب

گرايش به روستا نويسي بيشتر در نوشته هاي داستان نويسان خطه ي فارس به چشم    مي خورد. برجسته ترين نماينده ي اين گروه امين فقيري است كه تاكنون نيز به ادبيات روستايي وفا دار مانده است. مجموعه داستان «دهكده ي پرملال»  كه اولين و زيباترين اثر او نيز مي باشد يكسره به مسايل روستا مي پردازد، در آثار ديگرش نيز فضاي روستا و روستانشينان بر ديگر جنبه ها غلبه دارد. او نه به قصد جمع آوري فلكلور و پژوهش در فرهنگ عامه بلكه براي نماياندن درد و رنج، فقر وجهل و مظلوميت روستائيان، از روستا نوشت.

برادر او ابوالقاسم فقيري نيز داستانهايي با مايه هايي روستايي نوشت كه از آن ميان    مي توان از «اجاق كور»، « باخودم در راه »، «باروني» نام برد.

صادق همايوني نيز از نويسندگان خطه ي فارس است كه درداستانهاي«بيگانه اي در ده» (1349) و «هرگز غروب مكن» (1347) و «خلق روزگار» (1370) به زندگي محرومان روستايي پرداخته است. زمينه هاي اصلي كار همايوني، پژوهش درفرهنگ عامه و فلكلور است و اين آشنايي او با فرهنگ عامه، داستانهايش را تحت تاثير گذاشته است.

محمد بهمن بيگي نيز در آثار خود؛ همچون «بخاراي من، ايل من»(1368)و«اگر قره قاج نبود» و «به اجاقت قسم» گزارش گونه هايي دلچسب با نثري شاعرانه و شيوا از عشايران  و روستانشينان فارس نوشته است.

در آثار نويسندگان بختياري؛ مانند بهرام حيدري و منوچهر شفياني نيز  ايل نشينان شخصيت هاي اصلي هستند.در آثار ديگر نويسندگان جنوب؛ مانند احمد محمود و برخي ديگر به صورت جسته، گريخته، به شرح فضاي روستاها پرداخته شده است.

 

2-ادبيات كارگري جنوب

پرداختن به زندگي كارگران غربت زده و باربران اسكله و تشريح، فقر و محروميت آنهادر داستانهاي جنوبي نمود خاصي دارد؛ وجود تاسيسات نفتي، پالايشگاهها          وكارخانه ها، بسياري را از شهرها و روستاهاي اطراف فريفت و به سمت خود جذب       نمود، اما اين كارگران سرگردان، با بي مهري كارفرمايان خارجي و داخلي مواجه               مي شدند وسرانجام در غربتي جانكاه زندگي طاقت فرساي خود را در كافه ها و بارها سپري مي كردند. بيشترين نمود اين گرايش را در آثار نويسندگان مكتب داستان نويسي خوزستان مي بينيم. نويسندگاني چون احمد محمود، ناصر مؤذن، ناصر تقوايي، اغلب شخصيت هايشان را كارگران تشكيل مي دهند كه اغلب شان سرانجام به آوارگي   و بي خانماني و بي كاري تن مي دهند و با فروش خون خويش به زندگي ادامه مي دهند .

مجموعه ي «تابستان همان سال» اثر تقوايي يك سره به مسايل كارگري در جنوب اختصاص دارد؛ او از اولين نويسندگاني است كه بعد از چوبك فضاي ماتم زده  و غبارگرفته ي جنوب را توصيف مي كند.

نويسندگان ديگري نيز در فضاي بومي جنوب داستان نوشته اند كه بحث در مورد    آنها با توجه به محدوديت زماني در اين پژوهش ميسر نيست. در اين جا صرفاً به ذكر نام آنها و تعدادي از آثارشان بسنده مي كنيم تا علاقه مندان خود آنرا پي گيرند.

منوچهر شفياني متولد(1319)، بختياري است. او با پرداختن به زندگي  ايل نشينان بختياري و روستاهاي دورافتاده ي جنوب، مي توانست نام خود را به عنوان يكي از اقليمي نويسان چيره دست جنوب، ثبت كند اما روزگار به او مهلت نداد و در همان سالهاي اوج ادبيات اقليمي در سال (1466) جوان مرگ شد.شفياني داستان هايش را درمجله ي خوشه    به چاپ مي رساند؛ سالها پس از او داستانهايش در مجموعه اي به نام «معامله چي ها» (1355) به چاپ رسيد اما همه ي داستانهاي او نبود. در سال( 1356 ) مجموعه ي كامل داستانهاي او با نام «قرعه ي آخر» به چاپ رسيد. 

آنچه بيش از هر چيز توجه نويسنده را جلب كرده، زندگي كهنه و آكنده از تعصب و خرافات است: «زندگي بي اميد و بي درآمدي است كه نقطه ي اوجش، مهاجرت به دنبال كار تا آن سوي خليج فارس است. او دهكده هايي را توصيف مي كند كه در خم كوهساران جنوب، فراموش شده اند و هيچ چيز زيبا و شاعرانه ي ندارند»42

بهرام حيدري نيز از سپاهيان دانشي است كه در داستانهاي خود بيشتر به زندگي ايل نشينان بختياري پرداخته است؛ داستانهاي او از فرهنگ عامه و فلكلور بختياري مايه گرفته اند. مجموعه داستانهاي «به خدا كه مي كشم هر كس كه كشتم» (1356)، «لالي» (1358) و «زنده پاها و مرده پاها» (1358) از آثار اوست كه در آنها به دنبال جستجوي فرهنگ  و گذشته ايل است.

اين نويسندگان، صرفاً به مسايل ملموس زندگي توجه كرده اند و همچون محمود و تقوايي به سراغ دقيقه ها و غرايب زندگي در اقليم جنوب نرفته اند؛ اين نويسندگان اغلب از خود پيگيري نيز نشان نداده اند و به عنوان اقليمي نويس هم مطرح نيستند.عابديني دراين باره مي گويد: « منطقه گراياني كه از جنوب برخاسته اند بيش از توجه به غرايب،  به كاوش درمسايل ملموس زندگي  پرداخته اند. علي مراد فدايي ينا، زندگي كارگران بندر و درگيريهاي آنان را با كارفرمايان خارجي توصيف مي كند، محمد ايوبي  داستانهايي درباره ي مهاجرت مردم جنوب براي كارونان به كشورهاي خليج فارس  نوشت؛ علي مدرس نراقي زندگي كارمندان بندرهاي پرت افتاده را به شيوه ي كافكايي تصوير كرد وعدنان غريفي متاثر از فاكنر، اضمحلال مظاهر بومي را درجنوب، از خلال نابودي نخلستان ها و سربرآوردن خانه هاي سيماني به نمايش گذاشت اما هيچ كدام از اين نويسندگان شكل ويژه ي خود را در ادبيات اقليمي نيافتند و تمام تلاش خود را  صرف آفريدن داستانهاي مدرنيستي كردند.»

عدنان غريفي: مجموعه داستان شنل پوش درمه (1355)

پرويز مسجدي: بازي هر روز (1354)، قصه بلند جزيره (1358) و روزهاي مقاومت درخرمشهر (1360)

علي مراد فدايي نيا: حكايت ها (1350)، برج هاي قديمي(1350)

اصغر عبدالهي: آفتاب در سياهي جنگ گم مي شود (1360)، سايباني از حصير(1369)، پشت آن مه(1364).

محمد رضا صفدري: سيانسبو (1368)، مجموعه تيله ي آبي و رمان من پير نيستم.

منيرو رواني پور: مجموعه ي كنيزو (1367) ، رمان اهل غرق(1368)، مجموعه سنگ هاي شيطان(1369)، رمان دل فولاد(1369)، مجموعه سرياسريا و كولي كنار آتش از آثار اوست.

قاضي ربيحاوي: مرداد پاي كوره هاي جنوب (1358)، نخل و باروت (1359)، حادثه     در كارگاه مركزي (1359)، وقتي كه دود جنگ در آسمان دهكده ديده شد (1359)، خاطرات يك سرباز(1360)، رمان گيسو(1372)، ازاين مكان مجموعه ي بهترين داستانهايش مي باشد.

 نسيم خاكسار: گياهك(1357)، نان وگل (1357)، روشنك كوچك (1359)، گامهاي پيمودن (1360)، ديروزي ها(1366)، قفس طوطي جهان خانم (1370).

نويسندگان اخير اغلب آثار خويش را در دهه ي پنجاه و پس از آن عرضه كردند. قابل ذكر است كه ادبيات اقليمي جنوب شكوفايي خود را در آثار كساني چون احمد محمود، امين فقيري، ناصر مؤذن و ناصر تقوايي بروز داد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:54 به قلم عنایت اله محمودی | 

به نام خدا

   بناست از شعر ابراهیم بگویم ، از مجموعه ی بردگپ . از شعر های بی پرده اش .خدایی برای مجموعه شعرش عنوان برد گپ (سنگ بزرگ ) را بر گزیده است .  این  عنوان در یک نگاه  سطحی شاید چندان زیبا ننماید زیرا برای شعر که لطیف و روان است  عنوان« سنگ»که نماد انجماد و سختی است شاید به جا نباشد. اما باید بگویم این جا و در شعر خدایی فضا متفاوت است. باید گفت از طرفی در اشعار ابراهیم خدایی از لطافت ها و ظرافت های شعر رمانتیکی چیزی دیده نمی شود  از طرف دیگر عناصری چون برد گپ و بلوط توتم تبار لر است  و او حق دارد این نام را برگزیند.

                                

همیشه برد گپی و نشو که

هر جا برده گپی با لرسونه

 

یا

هرکجا برد گپی جای لرونه

هر کجا لربچه ای شیرین زوونه

       در جای جای اشعار لری« برد گپ» استوار نشسته است و شاعران بزرگ این تبار در پناه آن مویه می کنند اما این بار ابراهیم خدایی با تمام درد های شاعرانه اش  به آن تکیه کرده است تا سنگینی درد عشق به وطن  و تبارش او را از پای درنیاورد.

 در شعر خدایی سیل غم جاری است به گونه ای که حتی خواننده را هم با خود میبرد. فضای شعرش همه جا ابری و سیاه است.

اور سی ساهه ونه خوم هام و زیر ساش

غصه ها وه ری وه ریم بیمه و همساش

        شعرش همچون شاعر دردمند است. همه ی هم و غم شاعر ، مام میهن است . لرستان است با همه ی و سعت انسانی و جغرافیاییش فراتر از یک استان . اصلا خدایی برایی همین جداییها مینالد.

سرزمین او پاره پاره و تکه تکه شده است. بسان نعش عزیزی.

سرزمینم کت کت لش عزیزه

     عناصر شعر خدایی همه بر گرفته از طبیعتند . از واژگان سنگین و عناصر مدرن در شعر او خبری نیست .شعرش ساده و بی پیرایه است  چون بر گرفته از صفای طبیعت است . البته این عناصر طبیعی نیز دردمند اما استوارند. نگاه خدایی به طبیعت یک نگاه رمانتیکی نیست چون از سر تفریح به طبیعت نمی نگرد . طبیعت لرستان برای او روح دارد و هم درد اویند شاید به همین علت است که صنعت جانبخشی به طبیعت و انسان انگاری در شعر او زیاد دیده می شود.

 

   اشعار خدایی از منظر سبک و ساختار نیز قابل توجه اند. بعضی در قالب های کهن شعر چون غزل و مثنوی و دوبیتی سروده شده است و بعضی به شکل تصنیف های حماسی جدید تر هستند. در بعضی موارد به نظر می رسد از نظر عروضی در وزن بعضی اشعار حالت سکته و مکث رخ می دهد که شاید به دلیل خوانش نادرست من باشد که به طور کامل به گویش لری لرستانی آشنا نیستم.

 

شعر «کرزا ما و افتاو » بسیار ریتمیک و آهنگین  و برایم  لذت بخش بود

کجا رهد سرزمینت

دلت

دنیات

دینت

 

دنا

زرده

گرینت

کرزا ما و افتاو

کجا رهد دوش پسینت

 

    نمی دانم آقای خدایی شعر رستاخیز مسجد سلیمان را خوانده باشد یا نه ، اما من به محض خواندن ای شعر خدایی، شعر رستاخیز مسجد سلیمان از داراب افسر بختیاری در ذهنم تداعی شد با همین ریتم و آهنگ:

کجا رهد کناری؟

کجا رهد مناری؟

کجا رهد ممه خونم؟

په کی برده بهونم؟

 

      درون مایه ی شعر خدایی وطن است و افتخارات قومی  و بااین زمینه های برجسته ی قومی که در شعر او دیده  میشود شعر او را جز ادبیات حماسی قرار می دهد اگر چه بعضی از ویژگی های دیگر حماسه را به معنای اصطلاحی آن ندارد. خدایی البته می تواند و باید در زمینه های دیگر هم بگوید و نباید و رسالت او هم این نیست که فقط بنالد . او می تواند در شعرش امید بدهد و  از موضوعات دیگر نیز بگوید هرچند درد در وجود همه ی ما ریشه دوانده است و مختص خدایی هم نیست.

   در پایان از خانم نیکو بخت  برای برگردان زیبای این اشعار  به زبان فارسی تشکر می کنم و البته یک ایراد جزئی را نیز بر این ترجمه وارد می دانم و آن اینکه در برگردان ها در بعضی موارد از معادل های فارسی واژه ها استفاده نشده وشعر ها مفهومی معنا شده اند  و این کار شاید برای کسی که می خواهد معادل لری واژه ی فارسی را بداند چندان مفید نباشد.

 

 

با آرزوی موفقییت برای دوست عزیزم جناب خدایی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 22:3 به قلم عنایت اله محمودی | 

 

«سالمرگ مسعود بختیاری»

سوگنامه کبک تاراز

  خبرگزاري انتخاب : این روزها راز جاودانگی آدمی موضوعی قابل درک و لمس است. کافی است از دل مردم بر آمده باشی و حرف دل آنان را بازگو کنی،اینچنین جاودانه خواهی شد و ماندن ات برای همیشه در صفحات تاریخ شفاهی،نوشتاری یا حتی موسیقیایی رقم خواهد خورد.

۱۴ آبان ماه ۱۳۸۶    ساعت : ۲۳ , ۱۸
خبرگزاري انتخاب : پویه مددی ؛ این روزها راز جاودانگی آدمی موضوعی قابل درک و لمس است. کافی است از دل مردم بر آمده باشی و حرف دل آنان را بازگو کنی،اینچنین جاودانه خواهی شد و ماندن ات برای همیشه در صفحات تاریخ شفاهی،نوشتاری یا حتی موسیقیایی رقم خواهد خورد، و البته نیز پس از مرگ زنده خواهی ماند. تو خورشیدی که هر صبح طلوع می کنی، همانگاه که به یادت می آورند و از تو به نیکی یاد می کنند.

و شاید غیر از صدای مخملین اش،همین موضوع تنها دلیل ماندگاری بهمن علاالدین متخلص به مسعود بختیاری باشد. مردی که همیشه با مردم زیست. خود را جدای از آنان نمی دانست و به حق نام پدر موسیقی بختیاری شایسته اوست. وي در سال 1350 فعالیت جدی خود را در عرصه موسیقی آغاز و در ابتدا با خواندن اشعار فارسی کار خود را شروع کرد.معروف ترین اثر وی در آن سال ها ترانه گلهای کاغذی سروده آقای احمدی فر است که هنوز پس از چندین دهه مخاطبین و طرفداران خاص به خود را دارد  .
مسعود بختیاری با انتشار اولین کاست خود به زبان بختیاری شهره شد. وی در سال 1365 اولین کاست خود را به نام مالکنون ( کوچ ) در اختیار مردم قرارداد که هنوز هم بعد از گذشت سالها پر جاذبه ترین آلبوم او نام گرفته است. او  در سالهاي71،73،75،77 به ترتيب کاستهاي هي جار(فرياد)،تاراز(کوهی در رشته کوه های بختیاری)، برافتو(جای آفتاب گیر ) و آستاره (ستاره) را ارائه داد.

بهمن علاءالدين به 12 آبان 1385 در سن 66 سالگي دار فاني را وداع گفت و در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.
11
آبان ماه، امسال و خاطره مرگ او، بهانه ایی شد برای در کنار هم قرار گرفتن مردمی که سالها با صدای او گریستن ، شادی کردند و به زندگی امیدوار شدند.

مراسم سالگرد وی در دو نوبت برگزار شد از ساعت 1 تا 3 بعد از ظهر، دوستدارانش بر سر مزار  او گردهم آمدند .
مراسم با موسیقی محلی بختیاری توسط نورالله مومن نژاد (به شیوه ساز چپ ) آغاز شد که بسیار از مردم را تحت تاثیر خود قرار داده بود  و پس از آن شعرا و دوستان و خوانندگان، درباره او  سخن گفتند ، شعر سرودند و ترانه خواندند.

قسمت دوم برنامه از ساعت 4 بعد از ظهر در سالن اجتماعات شورای شهر  کرج آغاز شد.

در بیرون سالن سیاه چادری (بوهون) قرار داده شده بود که همراه با موسیقی محلی ، زندگی ساده عاشیر و کوچ  شینان بختیاری را به مردم نشان می داد .

به علت حضور گسترده مردم و دوستداران ، بسیاری از علاقمندان حضور در مراسم، پشت درهای بسته ماندند .
در برنامه هایی که در سالن اجتماعات شورای شهر کرج برگزار شد،گروه های مختلف هنری موسیقی  از سراسر کشور حضور داشتند اجرای موسیقی کردی،لری،فارسی از قسمت های مختلف برنامه بود. و  در واقع تمامی قومیتهای زاگرس نشین به گونه ایی در این مراسم سهیم بودند .در ادامه تنی چند از شعرای بختیاری از جمله داراب رییسی ،حجة الاسلام روشن سليماني، علی بداغی به همراه فرزندش... اشعاری در سوگداشت مسعود بختیاری خواندند .

حضور افراد صاحب نامی همچون استاد شکارچی ، عطا جنگوک و خانواده مرحوم ایرج بسطامی به  مراسم غنایی دیگر بخشیده بود.

نواختن نی توسط علی حافظی دوست، یار و همکار قدیمی مسعود بختیاری که با هم آوای خود با صدایی گرم حضار را  تحت تاثیر فزون تری قرار داد.

اجرای موسیقی مهمترین قسمت این برنامه بود . لک ها ( استاد رحمان پور ) کردها ( استاد صیفی پور ) و بختیاری ها ( کوروش اسد پور ) به حق در اعتلا این برنامه کوشیده بودند.تمام تلاش خود را کردند تا کار ارئه شده به گونه ای که در خور و شایسته نام مسعود بختیاری است، اجرا گردد.

 
از جمله مسئولینی که در این مراسم شرکت کرده بودند.دکتراردشیر صالح پور،آقای دشتگلی مدیر نظارت بر موسیقی وزارت ارشاد،دکتر امیدوار رضایی و ریاست اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی کرج،اعضای شورای اسلامی شهر کرج و... بودند.

در پایان برنامه با اینکه و عده پخش فیلمی از زندگی استاد داده شده بود به علت کمی وقت و طولانی شدن برامه میسر نشد و ما ماندیم یک دنیا حرف دل که نمی دانیم پس از او کدامین  حنجره آن را بر دل های مان نقش خواهد زد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:13 به قلم عنایت اله محمودی | 

 

 

زبان داستان هاي محمود از منظر استفاده از واژگان ، تركيبات و اصطلاحات بومي داراي تنوع است. خوزستان داراي چند گويش متفاوت است  كه از آن ميان گويش لري و زبان عربي رواج بيشتري دارند. تركيبات واصطلاحات فرنگي و انگليسي نيز به واسطه استعمار انگليس در بين ساكنان اين خطه شنيده مي شود؛ استفاده از اين زبان آميخته خاص محمود تنها نيست؛ بلكه در آثار داستاني ديگر نويسندگان جنوب نيز ديده مي شود. در اين جا به بررسي واژگان لری داستانهاي محمود مي پردازيم.

 

چنانکه می دانیم احمد محمود اصالتاً دزفولي است و شهر دزفول از شهرهاي لرنشين استان خوزستان مي باشد كه بيشتر آنها از  لرهاي بختياري مي باشند. دكتر امان الهي بهاروند، در كتاب «قوم لر» مي نويسد: « شهرستان دزفول يكي از مراكز،‌عمده ي بختياري نشين مي باشد و بختياري ها به ويژه در دهستانهاي ميان كوه، سردشت،ليوس وشهي سكونت دارند. فزون بر اين بختياري ها در دهات دهستان مركزي نيز پراكنده اند. »، بعلاوه اينكه محمود مدتها در روستاهاي استان لرستان بعنوان مامور دولت در كار ايجاد شركت تعاوني هاي روستايي انجام وظيفه كرده  است؛ بنابراين محمود با داشتن گنجينه اي از واژگان لري در مواردي ضروري از آنها استفاده كرده است، بويژه وقتي از كارگران و شخصيت هاي روستايي سخن مي گويد، از آوردن اينگونه لغات هيچ ابايي ندارد.درعين حال بايد اذعان كرد كه محمود به اندازه ي امين فقيري و محمود دولت آبادي از واژگان بومي استفاده نكرده است.

در اينجا به واژگان گويش لري، كه محمود آنها را درضمن داستان هايش آورده اشاره مي كنيم.

 

قاصدم كموتري شو رفت و نه ئومه                 ندونم گرفتنش يا شاهين وش در ئومه

    كموتر  كبوتر، كه طبق فرايند واجي ابدال، اين تغيير شكل صورت گرفته است و «ب» به «م» بدل گشته است.

دكتر خانلري، براي اين نوع دگرگوني واكي واژه هاي فريباندن  فريماندن،                    نقب  نقم را مثال زده اند كه اولي را از كتاب تفسير قرآن پاك و دومي را از سمك عيار به عنوان نمونه آورده است.»

شو  شب، در بسياري از نقاط ديگر ايران نيز رايج است.

ئومه  آمد، از مصدر ئومين Ummeyan به معني آمدن.

ندونم  نمي دانم

وش  به او  «و» به جاي حرف اضافه به «ش»نيزضميراست، معادل «بهش» در فارسي محاوره اي در جملاتي مانند بهش گفتم.

 

    در پسين خراب يارئومه به يادم    حرمت آفتونشين تو بده مرادم

پسين    عصر، در شهرهاي جنوبي ايران زياد شنيده مي شود.

ئومه  آمد، در بالا توضيح داده شده.

آفتو    آفتاب و آفتونشين غروب، زماني كه آفتاب مي نشيند(غروب  مي كند) در لهجه شيرازي نيز آفتو تلفظ مي شود.

بال  به معني سمت و سو بال راست  طرف راست (زايري زير باران ص 116)        در عربي نيز جناح وجناحين بويژه هنگامي كه با لشكر و سپاه همراه مي شود، معناي طرف و سمت و سو مي دهد.

       خرسك لري ( زايري زير باران ص 7)، نوعي قاليچه ساده، درماهنامه نامه ي نور ( ويژنامه ايل بختياري) آمده است. «زنان بختياري نوعي قاليچه  ساده مي بافند كه به آن « خرسك » مي گويند قاليچه اي نرم، زير اندازي براي خانواده،  باخرج كم، بي هچ دلواپسي يا صرف وقتي، حتي روي عرضه كردنش را هم به بازار ندارند.»

 

كوت  نيز تغيير يافته ي كود است كه با ابدال واك «د» به «ت» به اين شكل آمده است.

كرته    كرت 

لتك  ماهي كوچك در زادگاه نگارنده (ممسني) بصورت ليتك تلفظ                مي شود.

سي   براي، در اين جمله «هر كه سي خودش» هركه براي خودش

غربت   كولي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 16:19 به قلم عنایت اله محمودی | 

در این نوشتار به واژگانی پرداخته می شود که تا قرنها پیش  در زبان فارسی و متون کهن ادبی کار برد داشته اند اما امروز جز واژگان متروک زبان فارسی به شمار می روند. با این وجود  هنوز در زبان لری همچنان زنده هستند و بر زبان مردم جاری تا حقانیت و اصالت و گوهری بودن زبان لری بر همگان اثبات شود  و آن شب پره هایی که به زبان پر غش و حشو خود می نازند و زبان لری را به سخره می گیرند بدانند که:

 

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد              رونق بازار آفتاب نکاهد

 

 

 

در زیر تعدادی ازاین واژگان آمده است:

 

آو: آب

کی تواند همچو ماغ چکاو         بزند غوطه در میانه ی آو(سنایی)

 

 ارس: اشک

ز آهم بود یک شراره درخش     ارس باشد ارس مرا مایه بخش (قریع الدهر)

 

ارس شد ارس من از جستجویت(لطفی)

 

شاعر به اغراق ارس (اشک) رابه رود ارس معروف پیوند زده است

 

اشکفت: غار

برون آمد ز دروازه شتابان       نهاده روی زی اشکفت دیوان

 

برم: تالاب ، استخر و حوض آب . در ممسنی جایی از رودخانه که عمق بیشتری را دارد گویند.

 

چون تن خود به برم پاک بشست        از مسامش تمام لو لو رست( شهید بلخی)

 

بل : بهل ، بگذار

 

بل تا خوریم باده که مستانیم        وز دست نیکوان می بستانیم (رودکی)

 

پند: به کسر اول نشستنگاه و مقعد

 

پند و نره ی حامدی آن کشته مفاجا      بر.....نجوم آژخ بر خایه طب فنج(سیف اسفرنگ)

 

پنه: پناه

 

گر این هردو در پادشه یافتی      در اقلیم و ملکش پنه یافتی(سعدی)

 

پل : گیسو

 

بر پله ی پیرزنان ره مزن      شرم بدار از پله ی پیرزن (مخزن الاسرار نظامی)

 

استاد وحید دستگردی پله ی اول را متاع کم همان پول و پله می دانند  و پله ی دوم را موی سر وپشم معنی کرده اند.

 

 

 

چال: آشیانه مرغ

 

سیه مست مرغی در آمد به چال            زرین بیضه بنهفت در زیر بال(قمی)

 

جام : پیله آب خوری، در لری به کاسه جوم می گویند

 

دل عاشق به پیغامی بسازد     خمار آلوده با جامی بسازد(بابا طاهر)

 

 

خاگینه : تخم مرغ نیمرو

 

ور بگویم صفت قیمه و خاگینه ی گرم     برود از دل هر مستمعی صبر و قرار(بسحاق اطعمه)

 

 

درای : زنگ و جرس

 

ز بس های و هوی جرنگ درای     به کردار طهمورثی کرنای ( فردوسی)

 

دوسانیدن: چسباندن

 

بدان صورت چه صنعت کرد لختی       بدوسانید بر شاخ درختی (خسرو شیرین نظامی)

 

 

کپ: دهن

 

از لجاج خویشتن بنشسته ای      اندرین پستی لپ و کپ بسته ای(مولوی)

 

گرده : کلیه

 

گفتم که عضو های رئیسه دل است ومغز        گفتا سپرز و گرده و زهره است و پس جگر (ناصر خسرو)

 

گند : بیضه و تخم

 

ملک الشعرای بهار معتقد است واژه ی گند آور به معنی دلیر از همین کلمه گرفته شده است

پذیره شدندش همه مهتران    بزرگان ایران و گند آوران( فردوسی)

 

میره: شوهر(البته در مثال زیر به معنی دوست زن است)

 

چون او برفت زن میره را بیاگاهانید و  و میعاد آمدن قرار داد.(کلیله و دمنه)

 

مزیدن : مکیدن ، چشیدن

 

همی چرم پوشد به جای حریر    مزد گوشت هنگام پستان شیر (فردوسی)

 

مایه : ماده ، مخالف نر

 

کزین خایه گر مایه بیرون کنی        زپشت پدر خایه بیرون کنی(فردوسی)

 

 

 

ویر: یاد ، حافظه

 

بپرسید نامش زفرخ هجیر           بگفتا که نامش ندارم به ویر (شاه نامه)

 

مثالی ز امثال قران تورا              نمودم برآن بنگر ای تیز ویر ( ناصر خسرو)

 

 

یادآوری:وازگانی از این دست بسیارند که باید کوشش کنیم آنها را گردآوری کنیم بنده شمار زیادی را گرد کرده ام  که آنها در اولین فرصت در اختیار دوستان قرار خواهم داد.

نمونه ها را اغلب از فرهنگ دهخدا ذکر کرد ه ام .روح آن بزرگ شاد که این کار سترگش کمک شایانی به ما کرد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 12:22 به قلم عنایت اله محمودی | 
سلام به همه ی دوستان

داشتم پیوندهاتون رو کلیک می کردم که یه دفعه با خودم گفتم آیا ممکنه بین این کلیک و کلیک لری(انگشت) ارتباطی وجود داشته باشه؟ آخه اینجا هم ما با انگشتامون کلیک می کنیم! click در انگلیسی به معنای:تیک،صدای سم اسب،صدای مختصر است.

در لغت نامه دهخدا درباره ی این کلمه چنین آمده است:

کلیک: انگشت کوچک ،انگشت کهین ،کلیچک،کلیکک،کلک، انگشت خردک

این واژه در لری ممسنی به صورت کلیچ کاربرد دارد و در واژه نامه ی لری نشریه لور به صورت کلیک آمده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:59 به قلم عنایت اله محمودی | 

 

هفته پیش وقتی سریال ناری گل پخش شد از گونه ی زبانی بهره گرفته درآن متاثر شدم زیرا یا به فارسی معیار سخن می گفتند یا به لهجه ها و گویش های بندری و بوشهری . اگر چه گویش های جنوبی و بوشهری ودشستانی نزدیک به لری هستند اما تفاوت های فاحشی نیز با گویش بویر احمدی دارند. همان وقت مطلبی در این زمینه نوشتم .اما ایرادات این سریال تنها مشکل زبان و عنصر گفتار نبود. ایرادات دیگری نیز درآن به وضوح به چشم می آیدکه به چند مورد اشاره می کنم.

1- چهره پردازی بعضی از شخصیت ها دارای اشکال است. مدل موی آقا برزو در میان جماعت لر بویر احمد اصلا طرفداری ندارد و حتی بسیار ناپسند است همچنین مدل موی آقا ظهراب.

 

2- طراحی لباس مردان نیز به دقت صورت نگرفته است.یکی روی پیرهن معمولی  شال میبندد .یکی شلوار کردی را پاتابه میبندد و لباس مدو که به عربی بیشتر می خورد تا به لری.

 

3- یک ایراد که در فضای فیزیکی و صحنه های سریال دیده میشود، وجود تنها یک سیه چادر در هر مکان است معمولا در ایلات و عشایر چندین چادر در کنار همدیگر بر پا میشود حداقل برای مسایل امنیتی آنهم در میان ایلیاتی ها که معمولا جنگ و جدال های قومی و طایفه ای زیاد اتفاق می افتد. البته در جایی ازفیلم سیه چادر ناری گل در کنار سیه چادر مادر شوهرش است که باز هم این اتفاق بعد از مرگ شوهر ناری  رخ می دهد و گرنه سیه چادر او هم  به تنهایی و دور از چادرهای دیگران بر پابود.

 

4- روا بط عاشقانه ی دختر و پسر ایل آنهم در بویر احمد با آنچه در فیلم دیده میشود کاملا منافات دارد.

در میان ایلات بویر احمد آن هم در گذشته که فضای سریال باید مربوط به آن زمان باشد  پسر به راحتی نمی تواند نامزدش را ببیند و دختر هم سعی می کند خود را از چشم نامزد دور نگهدارد در این سریال گلابتون تلاش دارد زودتر ظهراب را به چنگ آورد و جالب این است وقتی که ناری فرار کرده و همه به دنبال او رفته اند ، تنها گلابتون در سیه چادرمانده  سعی می کند برای ظهراب دلبری کند اما این ظهراب است که از شرم عقب عقب میرود.  در مورد دیگری نیز پسر دیگری  که او هم خواهان گلابتون است هر روز راه را برو میبندد و دی بلال برایش می خواند و هیچکس هم ککش نمی گزد!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:33 به قلم عنایت اله محمودی | 

 

ادبيات اقليمي

نويسندگان و منتقدان حوزه ي ادبيات داستاني در تعريف نوعي از ادبيات كه خصوصيات ناحيه اي خاص را در خود بگنجاند، كمتر اصطلاح ادبيات اقليمي را به كار برده اند، اين نوع از ادبيات را بيشتر ادبيات بومي، ناحيه اي و محلي خوانده اند.

بنظر مي رسد اولين كسي كه اين اصطلاح را بدين صورت در بحث هاي مربوط به داستان نويسي در آثار خود آورد، حسن عابديني است كه فصولي را نيزدر اثر معروف خود؛ يعني «صد سال داستان نويسي» بدان اختصاص داده است.ادبيات اقليمي مورد نظر حسن عابديني اغلب مربوط به ادبيات روستايي است و نويسندگان و منتقدان ديگر نيز  اغلب هر كجا از ادبيات اقليمي بحث كرده اند منظورشان ادبيات روستايي است ويالااقل درصد بيشتري از اين نوع ادبيات را داستانهاي روستايي به خود اختصاص داده اند.

در زمينه ارتباط ادبيات اقليمي و روستايي و صحت و سقم اين اصطلاحات به نسبت تعريف آنها در صفحات آينده بحث خواهيم نمود، اما در تعريف داستان محلي  و ناحيه اي آمده است: كه «چنانچه در داستان، توصيف ناحيه اي خاص جزئي از كيفيت ذاتي و ضروري آن اثر بشود و بر وابستگي آن ناحيه با اعمال داستاني تاكيد بشود  آنرا داستان محلي و ناحيه اي مي خوانند.»1

آقاي دكتر عبداللهيان درباره ي ادبيات اقليمي چنين مي نويسد: «ادبيات روستا يا داستانهاي اقليمي بر داستانهايي اطلاق مي شود كه درباره ي محيط و فضاهاي غير  شهري جامعه اي ايران نوشته شده اند و نويسنده جامعه ي محدود روستا را براي بيان  داستان خود انتخاب مي كند.»2 چنانكه از اين تعريف برمي آيد، ادبيات اقليمي مورد نظر نويسنده با ادبيات روستايي يكي است كه البته به دلايلي كه بعداً برخواهيم شمرد، دليل چنين تعريفي از ادبيات اقليمي را مي توان متوجه شد. عبدالعلي دستغيب ]منتقد[ نيز در تعريف ادبيات اقليمي ضمن بيان اين مطلب كه«ادبيات بومي (اقليمي)  هم داراي معنايي وسيع و هم داراي معنايي محدود است، مي نويسد: «ادبيات اقليمي (بومي) در معناي خاص ادبياتي است كه در منطقه اي خاص بوجود آماده باشد و داراي اين شرايط باشد. الف: وحدت اوضاع جغرافيايي ب:مشابهت وضع زراعي، معيشتي ـ ج: وحدت گويش محلي و وجود گفتگوها واصطلاح و ترانه هاي  محلي مشتركـ د: مشابهت آيين ها و مراسم و جشن ها و اعياد و ـ و: طرز گذراندن ايام فراغت ـ ز: وحدت زبان، تاريخ، مذهب ـح: خصايص جغرافياي انساني.»3

قابل ذكر است كه در اين شاخصه هايي كه آقاي دستغيب بر مي شمارد تاكيد          زيادي بر مناسبات زراعي و فرهنگ روستايي شده است و اكثر آثاري را كه مثال آورده است؛ مانند دهكده ي پرملال امين فقيري يا آثار محمود دولت آبادي، داستانهايي روستايي مي باشند. بدين صورت متوجه مي شويم كه آقاي دستغيب نيز برداشتي نزديك به نظر آقاي حسن عابديني و دكتر عبدالهيان از مقوله اي ادبيات اقليمي دارد.

محمد جعفري (قنواتي) در نقدي كه بر كتابچه ي ادبيات اقليمي-كه مجموعه ي كوچكي است از سه مقاله در مورد ادبيات اقليمي گليان- نوشته است ادبيات اقليمي را چنين تعريف مي كند: «ادبيات اقليمي در حقيقت مبيّن نوعي ادبيات است كه شاخصه هاي جغرافياي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي منطقه ي معيني را نشان مي دهد؛ به گونه اي كه اين شاخصه ها، وجوه مميزه ي اين منطقه با سايرمناطق باشد.»4 

نكته ي اصلي در اين تعريف آن است كه در صورتي مي توان نام ادبيات اقليمي را  بر اين گونه آثار نهاد كه شاخصه هاي آن در اقليم ديگري يافت نشود وگرنه اطلاق  ادبيات بومي بر آن صحيح نيست؛ مثلاً شاخصه ي اقتصادي جنوب ايران صنعت نفت  است اما شاخصه ي اقتصادي شمال برنج كاري و چاي كاري است يا شاخصه ي  جغرافياي شمال جنگل است و دريا ولي شاخصه ي جغرافيايي جنوب، نخلستان است  و دريا.

 دراين نوع از ادبيات رنگ محلي با پرداختن به فلكلور، آداب و رسوم، اعتقادات، باورها و ويژگي هاي طبيعي خاص هر ناحيه مايه ميگيرد و با برجستگي ناشي از غرابت خود، موجب دلچسبي و گيرايي داستان مي شود.

چنانكه در ابتداي اين مبحث نيز ذكر شد اصطلاح ادبيات يا داستان اقليمي كمتر كاربرد داشته است و بحث نسبتاً جديدي نيز مي باشد بيشتر، اين گونه داستانها را داستانهاي محلي، ناحيه اي و اصطلاحاتي از اين دست مي ناميده اند .

 

پي نوشت ها

1- داد، سيما: فرهنگ اصطلاحات ادبي، سوم، تهران، مرواريد 1378، ص 199.

2- عبداللهيان، حميد: كارنامه ي نثر معاصر، اول، تهران، پايا، 1379، ص 123.

3- گروه نويسندگان: ادبيات اقليمي، اول، تهران، دفتر مطالعات ادبيات داستاني، 1380، صص 9-7.

4- جعفري (قنواتي)، محمد: «ادبيات اقليمي» كتاب ماه، پيشين ص 140

 

 این مطالب برگرفته از پایان نامه ی کارشناسی ارشد این جانب می باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:40 به قلم عنایت اله محمودی | 

    «ناری گل» عنوان سریالی است که آن را محمدعلی سلیمان تاش در مرکز سیمای کهگیلویه و بویراحمد جلوی دوربین برده است. این سریال حال و هوایی نسبتا بومی دارد و در آن به آداب و رسوم ایلیاتی ها در داستانی پرافت وخیز پرداخته می شود. فیلمنامه این سریال را یعقوب یادعلی نوشته و سعید عدالتخواه و همایون رضا عطاردی تهیه کنندگی آن را به عهده دارند. «ناری گل» مشخصا براساس رسم قدیمی خون بس شکل گرفته ا ست. ناری دختر جوان ایلیاتی است که بنا به این رسم ، عروس خانواده ای در قبیله دیگر شده ، پس از مرگ همسرش تصمیم به بازگشت به زادگاه خود می گیرد؛ اما واقعیت این است که رسم و رسوم قبیله او را مجبور به ازدواج با برادرشوهرش می کند. موضوعی که ناری گل آن را برنمی تابد و سعی می کند در برابر آن مقاومت کند. ناری گل از خانه می گریزد و خانواده داماد را در موقعیت تازه ای قرار می دهد. در ناری گل بازیگرانی چون حسین خانی بیک ، نسرین نکیسا ، زهرا سعیدی ، سعید نوراللهی ، امیر سلیم خانی ، مجید اسماعیلی ، داوود زادق آبادی و علی محمدی در نقشهای مختلف ظاهر شده اند. این سریال شنبه شب ها از شبکه یک سیما پخش می شود.

 امشب داشتم سومین قسمت این سریال را تماشا میکردم اما باز هم نسبت به زبان بومی کم لطفی شده بود دیگر طاقتم نماند و گفتم چیزی بنویسم.

       در این سریال اگر چه سعی شده رنگ محلی به فضای فیلم و داستان جلوه ای دیگر ببخشد اما  در    بهر ه گیری از زبان بومی و گزینش واژه ها و زبانزدها  لری متاسفانه به بیراهه رفته است . این اشتباه شاید از آن جهت باشد که فیلمنامه نویس این اثر یعنی جناب آقای یعقوب یادعلی  بومی استان نیستند و با زیر و بم های زبان محلی این دیار آشنایی کاملی ندارند و شاید هم از آن جهت باشد که عوامل تولید  میل داشته اند که مخاطبان فارسی زبان  هم از دیدن این سریال حظ وافر ببرند اما  باز هم قابل پذیرش نیست که یکی از مهمترین عناصر شخصیت پردازی  یعنی گونه ی گفتاری و زبان بازیگران نادیده گرفته شود. در این سریال در بسیاری موارد زبان به سمت  گویش معیار  یا همان لهجه ی تهرانی  میل می نماید و در جاهایی که به زبان بومی سخن گفته می شود باز اصالت زبان و نحوه ی تلفظ واژگان رعایت نمی شود.

من به عنوان یک لر زبان تا کنون ترکیب «این پسره» را درمیان همزبانانم نشنیده ام . نمونه های زیادی از این موارد در این سریال دیده می شود که به بعضی از آنها اشاره میکنم.

 

- ناری خیلی تنها ست

- غذا دهنت بذارم

- برم بهش برسم

- دماغ خودت بالا بکش

- آتیش روشن کن

- کی بهت یاد داده

- بزرگ شدی

- کشتی (با کسر کاف)

- اخماتو تو هم کردی

- چاره چیه

       در بعضی موارد شکل دستور زبان بومی رعایت نشده است در لری بویر احمدی و ممسنی و بختیاری به جای «می» استمراری ساز یا اخباری، «ای» کاربرد دارد  مثلا به جای «میام » از فعل «ایام» استفاده میشود. که در این سریال در اغلب موارد رعایت نشده است.

 

       همچنین نشانه ی جمع در این زبان «ل» یا «یل» است که باز رعایت نشده است مثلا در جایی از واژه ی «چیا»  به معنی چیزها  استفاده شده که اصلا در این دیار کاربردی ندارد

در جایی از سریال گفته می شود : بیدار نیشه به جای بیدار نمیشود. من نمی دانم این فعل «نیشه » را چطوری ساخته اند در حالی که چنین ساختی اصلا کاربرد ندارد

 

         در اغلب موارد در لری بویر احمد و ممسنی صامت «د»‌‌‌‌‌ بعد از مصوت به واج دیگری تبدیل میشود -  در فارسی باستان نیز چنین قاعده ی وجود دارد-  که با آوای آن در فارسی معیار متفاوت است  واجگاه «د» در فارسی معیار زبانی دندانی است یعنی از برخورد نوک زبان با دندان های بالا تولید میشود اما  واج گاه «د » بعد از  مصوت در لری به این شکل نیست بلکه زبان به پشت دندان نمی رسد و نوک آن بطرف بالا می رود. در این سریال ضمن عدم رعایت این مورد اتفاقا  عمدا سعی شده است «د» به صورت برجسته و معیار تلفظ شود.

در این داستان شاید تنها «مدو» شخصیت دیوانه ی داستان است که تقریبا لری سخن می گوید!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 0:33 به قلم عنایت اله محمودی | 

با توجه به اینکه قرار است در این وبلاگ به صورت علمی  و بدون  هر گونه تعصب و تزید به فلکلر  و فرهنگ بومی  پرداخته شود لازم دیدم مطالبی از مبتکر جدی جنبش فلکلر گرایی در ایران یعنی آقای صادق هدایت نقل کنم . مرحوم هدایت  همچنین یک طرح کلی و نسبتا جامع  برای کاوش فلکلر مناطق دارد  که قبلا در مجله ی سخن به چاپ رسیده است  با توجه به عدم دسترسی بسیاری از علاقه مندان  به این مجله قدیمی  می کوشم تا  به زودی آن را در همین وبلاگ تقدیم دوستان کنم.

 

 

فلکلر یا فرهنگ توده

        نخستین بار آمبرواز مورتنAmbroise morton  در 1885 میلادی آثار باستان و ادبیات توده را  Foik-lor  نامید یعنی دانش عوام. در آلمان و هلند و کشور های اسکاندیناو لغت Volkskunde معادل آن را پذیرفتند اما در کشور های لاتینی زبان ابتدا مقاومت بیشتری نشان دادند و پس از کشمکش ها و وضع لغات دیگر، بالاخره به این نتیجه رسیدند که فلکلر جامع ترین لغتی است  که شامل تمام دانش عوام می شود و مشتقات این لغت را نیز وارد زبان خود کردند.

      به موجب تعریف سن تیو(Saintyves)   فلکلر به مطالعه ی زندگی  توده ی عوام در کشور های متمدن می پردازد زیرا در مقابل ادبیات توده فرهنگ رسمی  و استادانه  وجود دارد به این معنی که مواد فلکلر در نزد مللی یافت می شود که دارای دو پرورش باشند: یکی مربوط به طبقه ی تحصیل کرده ودیگری مربوط به طبقه ی عوام.مثلا در هند وچین فلکلر وجود دارد اما نزد قبایل وحشی استرالیا که نوشته و کتاب ندارند فلکلر یافت نمیشود زیرا که همه ی امور زندگی این قبایل مربوط به علم نژاد شناسی است.

     نژاد شناسی نه تنها وضع سیاسی و مذهبی و عادات و اخلاق  آنها را ضبط می کند بلکه مثل ها ترانه ها قصه ها و افسانه ها  آنها را نیز جمع آوری می نماید . فلکلر نزد قبایل بدوی وجود ندارد چنان که در ملتی که همه ی افراد آن دارای پرورش عالی معنوی بوده و از اعتقاد به اوهام و خرافات  برکنار باشند نیز یافت نخواهد شد ولی چنین ملتی تا کنون وجود ندارد ‍. بطور اجمال فلکلر آشنایی به پرورش معنوی اکثریت است

در مقابل پرورش مردمان تحصیل کرده در میان یک ملت متمدن .

     امروز فلکلر توسعه شگفت آوری به هم رسانیده ، ابتدا محققین فلکلر فقط ادبیات توده مانند : قصه ها ،

افسانه ها ، آواز ها ،ترانه ها ، مثلها، معماها، متلکها  و غیره را جستجو میکردند . کم کم تمام سنت هایی که افواها آموخته میشود و آنچه مردمان در زندگی خارج از دبستان فرا می گیرند جزو آن گردید . چندی بعد

جستجو کنندگان اعتقادات و اوهام ، پیشگویی راجع بوقت ،نجوم ، تاریخ طبیعی ، طب و آنچه که دانش توده نامیده می شد مانند گاهنامه ، سنگ شناسی ، گیاه شناسی  ، جانور شناسی و داروهایی را که عوام به کار می بردند  به این علم افزودند . سپس اعتقادات و رسومی که وابسته به هر یک از مراحل گوناگون زندگی مانند تولد ، بچگی ، جوانی ، زنا شویی ، پیری ، مراسم سوگواری ، جشنهای ملی و مذهبی و عاداتی که مربوط به زندگی عمومی میشود ، از جمله تمام پیشه ها و فنون توده ، جزو این علم به شمار آمد ، زیرا هر پیشه ای ترانه ها و اوهام و اعتقادات مربوط دارد . مثلا فلکلر شکار یا ماهی گیری جدا است و هر شغلی ممکن است نزد محقق این فن بایگانی علیحده داشته باشد . همچنین کتابهایی که از   دست  توده مردم بیرون  مانند بهرام و گلندام ، خاله سوسکه ، عاق والدین و غیره باید جمع آوری و مطابق تاریخ طبقه بندی شود .

       هنر و ادبیات توده به منزله ی مصالح اولیه ی بهترین شاهکار های بشر به شمار میآید به خصوص ادبیات و هنر های زیبا و فلسفه و ادیان مستقیما از این سرچشمه سیراب شده وهنوز هم می شود. این سرچشمه ی افکار توده  که نسل های پیاپی همه ی اندیشه های گرانبها و عواطف و نتایج فکر و ذوق و آزمایش خود را در آن ریخته اند، گنجینه ی زوال ناپذیری است که شالوده ی آثار معنوی و کاخ با شکوه و زیبایی های بشریت به شمار می آید.

    ترانه های عامیانه ،آوازها و افسانه ها نماینده ی روح هنری ملت می باشد و فقط از مردمان گمنام بی سواد به دست می آید اینها صدای درونی هر ملتی است و در ضمن سرچشمه ی الهامات بشر و مادر ادبیات  و هنرهای زیبا محسوب میشود. به همین مناسبت امروزه در کشور های متمدن اهمییت خاصی برای فلکلر قایل می باشند.شاید ایرانی تحصیل کرده به زندگی اجتماعی اروپاییان بیش از وطن خود آشنا باشد در این حال چگونه می تواند اظهار وطن پرستی بکند؟ وحال آنکه  از رموز زبان ،ترانه ها، قصه ها،اعتقادات  اندوه و شادی و به طور خلاصه از زندگی مادی و معنوی هم میهنان خود آگاه نیست و نمی تواند با آنها همدردی داشته باشد و یا درد های آنان را چاره بکند.

     کم کم در همه جا تارخ تمدن  جانشین تاریخ رسمی ،سیاسی و جنگی شده است و در هر دوره شمه ای از وضع علوم و هنر های زیبا و ادبیات  را می نگارند . اکنون موقع آن رسیده است که تاریخ شامل عادات و رسوم زندگی  توده به انضمام ترانه ها و اوهام و افسانه های هر دوره ای  باشد . باید تاثر ملت را در هر زمان تعیین کرد تا مقاومت توده  در مقابل کشمکش ها و شرکت او در بهبود وضع عمومی آشکار گردد به طور خلاصه باید گروه نیاکان گمنام هر ملتی با اندوه وشادی و بد بختی ها و سستی ها و کوششها  و فداکاری هایش جلوی او مجسم شود.     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 21:56 به قلم عنایت اله محمودی | 

این چکامه ی خیال انگیز و پر نکته یادگار سفر نوروزی سخنور گرانقدر معاصر دکتر غلامعلی رعدی آذرخشی  به صفحات زیبای نورآباد ممسنی و کازرون است  که تقدیم شما            می گردد. 

مرغ طوفان

                        

تنها گریزم ، نا گزیرم کان پریخو                               تنها رود ، تنها دود ، تنها گریزد

آهوی من دارد اگر خوی پلنگی                                 رعنا پلنگ از چون خودی آیا گریزد؟

گو آتش شوقش سرا پایم بسوزد                                 کی شعله رقصنده از گرما گریزد

من زیبق لغزان نیم کز بی ثباتی                                 آواره در گرما و در سرما گریزد

                                         من مرغ طوفانم نیاندیشم ز طوفان

                                       موجم ،نه آن موجی که از دریا گریزد 

موجم ،چنان موجی که از اوج و حضیضش                خیزد گران کوهی و در ژرفا گریزد

از بوم شوم و کرکس دون چند خواهی                        کز خاک در خلوتگه عنقا گریزد

شهبازرا شاید که چون شهپر گشاید                           آنجا که زشتی ها ست نا پیدا گریزد

سیمرغ کو کز طعمه گاه لاشه خواران                         در اوج استقلال و استغنا گریزد

از ری چو بگریزم بشیرازم کشد دل                           آنجا که هر دلداده شیدا گریزد

آنجا که هر گل شعله ای از شوق باشد                          آنجا که هر پروانه بی پروا گریزد

چون پور عمران راه نور آباد پویم                      موسی به حق در طور و در سینا گریزد

مکر یهودا با مسیحا بی سبب نیست                         عیسی دمی باید که چون عیسی گریزد

موسی نیم عیسی نیم اما زنادان                          چون خضر هم عیسی و هم موسی گریزد

در کوه یابم باده آرام بخشی                                    زین باده کی فرخنده پی بودا گریزد

زرتشت هم آتشگهی بر کوه دارد                               تا در پناه آتش مزدا گریزد

در فهلیان غمهای خود بر کوه خوانم                         دردا که کوه از درد آن غمها گریزد

در کوهسار آسوده زان وحشت سرایم                       آهو به کوه از وحشت صحرا گریزد

چون در گریز از نابکاران پایدارم                        از صحبتم هر بی سر و بی پا گریزد

از سنگ در تنگ برین جوشد مگر خون                 کز باغ و داغش لاله حمرا گریزد

یا سرخ روی از تاب می افتان و خیزان                   هر لاله در نزهتگه خضرا گریزد

غارتگری ار تنگ دزد از غار شاپور                      چون مزدکی از هیبت کسرا گریزد

نوروز بر اذر نهد اسفند کز دیو                                وز چشم زخمش گلشن نوزا گریزد

زین خاک خرم شهد شیرینی رباید                           وز نیشکردر خوشه خرما گریزد

وان مرغک ناز آزما با جفت زیبا                            از سرو بن در شاخه افرا گریزد

اینجا هنر چون غنچه شاداب خندد                            اینجا سرشک از چشم خون پالا گریزد

چون تلخ کامی را هنر شیرین کند کام                        چون آذر برزین سوی بالا گریزد

وندر پی آن گرم رو، شبدیز شبر نگ                         با جان روشن از دل یلدا گریزد

 

وز تیشه فرهاد فریادی بر آید                                 کز نیش و نوشش صخره صما گریزد

صد گنج باد آورده را بخشد به خسرو                         وز کوه غم پرورده سیل آسا گریزد

مهر آورد بر تند خو پرویز بی مهر                            از بیستون در طارم اعلی گریزد

ور بر دلش بنشیند از شیرین غباری                           زی آسمان زین توده غبرا گریزد

چون گرد غیرت بر دل مجنون نشیند                          چون گرد باد از محمل لیلا گریزد

ور خار نخوت در خلد در پای وامق                          با عذر لنگ از محفل عذرا گریزد 

امروز اگر در خشکسال صلح و سازش                     مشک سره از عنبر سارا گریزد

فردا که خوی جنگجویان نرم گردد                             اسکندر آرد شرم و از دارا گریزد

دانا نجوید راز هستی گر بداند                                   کاین راز از جوینده دانا گریزد

ور نگذرد از زشتی زیبا نمایان                               از دیدن هر زشت و هر زیبا گریزد

داند که این اجرام را باشد شتابی                             چو نانکه دنیا گویی از دنیا گریزد

وندر دل هر جنبشی یابد سکونی                              ماناجهان از هر گریزی واگریزد    

در زیر وبالای جهان کابوس بیند                                هر خفته کز افسانه و لالا گریزد 

ای نو گل بیدار بخت آرزو ها                                   کز خنده ات خواب از سر خارا گریزد

بر سینه ی گرم از بر کوی بلورین                            گر جامه پوشی نرمی از دیبا گریزد

هنگامه ی شعر نو و شعر کهن چیست                       جان سخن زین بحث نکبت زا گریزد

عشق کهن یا عشق نو هر گز شنیدی                           کی از جهان مهر جهان آرا گریزد

عشقی که شور انگیز باشد دیر پاید                             مفتی ندارد شور و زین فتوا گریزد

زینگونه باشد کار شعر جاودانی                                 کز ماه و سال و شاید و اما گریزد

راز هنر در پرده ی راز روانها                                از چنگ صد ها بو علی سینا گریزد

                                    نا بودی فرهنگ ما نابودی ماست          

                                   بی جان توانایی زهفت اعضا گریزد

این سرزمین ماوای امید جهان است                          آواره باد آنکس کزین ماوا گریزد

روزی رسد کز فر این فرهنگ سرکش                     تیر ستم در ترکش جوزا گریزد

 وای ار جوان در پستی و سستی گراید                     وای ار هنر از همت والا گریزد

وای ار زعهد کودکی فرزند ایران                           با مهد خود در غرب و آمریکا گریزد

 وای ار فرشته  در پی اهریمن افتد                         وآنگه زجابلقا به جابلسا گریزد

                                                              فهلیان نوراباد ممسنی

                                              فروردین ۱۳۴۸

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 22:8 به قلم عنایت اله محمودی | 

قبل از هر چيز به اين نکته اشاره کنم که جايگاه شعر چه بصورت  تک بيتها و چه به صورت قالب های ديگر شعری ستاره ی سهيلی است در دامان آسمان ادبيات لری.

اشعاری که نُقل باده ی بزم ها و نقل پهلوانی ها و حماسه های دلير مردان ،در رزم ها و مايه ی مبالات و جوهر بزرگ داشت آنها در مرثيه هاست. شعر لری بدون هيچ ترديدی جوششی است و نه کوششی؛موسيقی اش نيز همين طور.آواز کبک دری ،بانگ آبشار،لر لر گوسفندان،جرنگ جرنگ درای،شيهه ی ماديون،چک چک آبها ،وزش باد ها ،همه و همه و در يک کلمه طبيعت، شعر و  موسيقی لر را دلنوازتر از نغمه های داوودی کرده است.عشق لر زاييده ی طبيعت است و سيراب از چشمه سارهای طبيعت؛پس زلال است و صافی ،هم بوی با بابونه های  پشت بام های گلی شان و سر سبز چون دشت «شين بار» مرد لر چون دنا سر با آسمان  می سايدو در عشق نياز به نردبان ماديات ندارد و دلبرانشان جز صداقت کابينی ندارند. اين جاست که عشق از عشقه گرفته نشده است تا بخشکاند ،عشق لر می روياند و شعر لری آبی است که به همراه آفتاب صداقت فتوسنتزعشق را به انجام ميرساند.

عشق لر خدايی است ،عرفان است شهود است؛ اما در شعر لری بيشتر سخن از صورت است تا صورت نگار و اين نه بدان معناست که از صورت نگار غافلند که اينان همه چيز را جلوه ی او می دانند و به ثنای او پرداخته اند.

قربون خدای برم که آفريدت       مرحبا و مادری که پروريدت

جواب اين ابهام را من از زبان«مولانا» می گويم که:

عاشقی گر زين سر و گر زآن سر است         عاقبت مارا بدان سر رهبر است

پس اين مجاز که نردبان حقيقت است بايد پای سپر شود تا بدو منتهی شود و گرنه بی نردبان بر بام معرفت نتوان شد.

محور عشق لر يار است و تفنگ و نقطه ی مرکزش طبيعت؛اما مادر را ،وطن را،هم نوع راهم در شعرش فراموش نمی کند .

از ديدگاه نقد زيبايی شناسی آنچه شعر لری را زيبا می کند طبعیت است.که عناصر آن را تشکيل می دهد.

ناله ی تفنگ آهنگ شعر لری است ؛ کوه «تاراز» و «دنا»قالب آن و يار و دلدار قافيه ی آن. شعر لری باطبيعت ميماند و بی آن نيست می شود.تصاوير طبيعی نمايان ترين عناصر اين اشعار هستند.

 جانمازم شَونَمِ مُهرم انارِِِه           ذکر مُ عشق گل قبلم بهارِه

[سجاده ی من شبنم است و مهرم انار،ذکر و سخن من ياد يار است و قبله ی من بهار خرّم]

شاعر لر با ابر بهار ميگريدو با کبک درّ می خواند. سبزه ی لب جوی «چويل» سر چشمه است.«شو مه ،فصل بهار،عهد جووني» مدينه ی فاضله ی شاعر لر است.ملجأ آن «وارگه » يار است وارگهی که در ايل کنون شاعر عاشق بر سر آن آه ميکشد و از فراق يار می گريد. وارگهی که در همسايگی خداست ؛در کنار چشمه سار.

ايل گل بارِِ کردنِ دل هم وَ باره      وُرگِمون هَمسای خدا پای چشمه ساره

[ايل يار من کوچ کرده است و دل گرفتارم هم هوای کوچ در سر دارد جای فرد آمدن يار در همسايگی خدا و در کنار چشمه است] 

چويل جاودانه عنصرخوشبوی شعر لری است مشبه به گيسوی دلدار «تيه کال» است.«برنو بلند» نماد سرو های سهی قد ايل است و تفنگ عثمانی استعاره ی مصرحه ايست از دلربای بی مانندو گه گاهی چشمان سياه محبوب که با مژگان ناوک انداز خود دل بيدلان را نشانه می رود.

پَلَلِت بور بلند ای رنگ و او رنگ       تييَلِت چون عثمانی بام ايکنن جنگ

[گيسوانت بور و بلند و رنگارنگ است و چشمانت  همچون تفنگ عثمانی بامن سر جنگ دارند.  

 

سعدي مي فرمايد:

ما را سر باغ و بوستان نيست        هر جا كه تويي تفرج آن جاست

اما تعبير صميمانه ي شاعر لر را از با يار بودن بشنويم كه:

چه خش من لاي چويل يارت وبات بو       سر چشمه دراز وابي چويل زير پات بو

برگردان: چه خوشايند است كه دركنار چشمه سار بر سبز هاي چويل دراز بكشي و يار در كنار تو آرميده باشد.

 

چه خش مال بار ونه يارت وبات بو      اسب سه زين مخملي و زير پات بو

برگردان.چه زيبا و خوشايند است كه ايل كوچ كند ،يار همراهت باشد و بر اسب سياهي كه زين مخملي دارد سوار باشي.

 

چه خش يار داشته بي عاقل فهميده      سر شو تيش بشيني تا دم سپيده

 

برگردان:چه زيبا و خوشايند است كه ياري عاقل و فهميده داشته باشي  و از ابتداي شب تا سپيده دم در كنار او بنشيني و سخن بگويي.

 شاعر عاشق مي خواهد هميشه با يار باشد و بي او نتواند به سر كند:

تو گلي م بلبلم دورت ايكنم پيت      ار يه روز نبينمت خم ايكشم سيت

برگردان: تو چون گلي و من مانند بلبلم كه عاشقانه گرد تو مي گردم. اگر يك روز تو را نبينم خودم را خواهم كشت.

 

اگر يار باشد خوراك هم نمي خواهد:

پل سرخ  كهنه سفيد چارقد لاكي        تو بيو تيم بنشين نيخم خوراكي

برگردان : با گيسوان قرمز و روسري سفيد و چارقد لاكي رنگ در كنارم بنشين ديگر به هيچ چيز حتي خوراك و غذا هم نياز ي ندارم .

از خود گذشتگی عاشق در اشعار لری بسیار نمایان است آنجا که می گوید:

چی بالن یه بال بزن بیو سر لونت        جون م  و عمر م بیا سر جونت

یاد آور شعر نظامی از زبان مجنون در عشق به لیلی است که:

از عمر من آنچه هست برجای                  بستان و به عمر لیلی افزای

یا آنجا که می گوید:

تیلم جای تیلت خم کور بگردم      قربون قد وبالات دورت بگردم

برگردان: چشمانم را به جای چشمهایت در حدقه ات می نشانم  و خودم با کوری زندگی مکنم.

دیدگان خود را نثار معشوق می کند و خود تاریک چشم ولی روشن دل به عشق خود ادامه می دهد.

اما مهمترین ویژگی شعر لری را می توان پیوند عشق و حماسه دانست همان مشخصه ی که وجود آن باعث زیبایی دو چندان داستان زال و رودابه در شاهنامه ی فردوسی است.

در شعر لری همیشه برنو بلند و پنج تیر پرون می نالند و اسب و مادیون می تازند.به این شعر دقت بفرمایید:

 تفنگ دردت به جونم            تفنگ بی تو نمونم 

  تفنگ تا تونه دارم غم ندارم ای برارم        رقیق روز روشن شو تارم

شاعر درد تفنگ را به جان می خرد و نمی خواهد بدون آن زنده باشد تفنگ برادر وفادر و رفیق شفیق شب های تار اوست.

در شعر لری عاشق همه چیز را فدای معشوق می کند به جز تفنگ و اینجاست که عشق مغلوب حماسه         می شود.

هر چی دارم قربونت غیر تفنگم       یه امشو مهمونتم سحر وجنگم

 چشم یار تفنگ است گیسوی او کمند است و تصنیف تیه کال برنو اوج این پیوند است. در اشعار لری هر جا سخن از یار است اسب و تفنگ هم به کار است.

چه خش اسب کهر دولول ته پر       بزنی کوک و تهی ری خدمت گل

برگردان: چه خوشایند است که با تفنگ دولول  و اسب کهر به شکار کبک و تیهو بپردازی و بعد بخدمت یار بروی.

وردارم پنج تیر پرون برم ومازه بزنم          کوک من بال سی یار تازه

برگردان: تفگ پنج تیرم را بردارم و بر فراز تپه ها بروم  و کبک در حال پرواز را برای محبوب  تازه وصال شکار کنم.

برای عاشق و حماسه ساز لر بسی خوشایند است اگر ابزاز جنگش را معشوقه به دستش دهد که از دید روانشناسی قابل توجه است.

گل بیا زنارمه شال و قطارم        مردن بند تشی ننگه وبارم

برگردان: مردن در بستر و کنار آتش بر ای من ننگ آور است ای یار تفنگ و قطار فشنگ من را برایم بیاور.

بیو من ایلمون با زین و اسبم      بده برنو طلام ای در ودسم

برگردان: ای دختر به ایل بیا واسب زین کرده ی مرا با خود بیاور و برنوی طلاییم را تو به دستم بده

نقش حماسه در فرهنگ لر تا جایی است که داماد لر برای رو نمایی عروس به او خنجر مرصع هدیه می دهد.

من دس آقا دوماد خنجر دونه نشون       دادشه دس عروس گو بگرش سی ری گشون

در دست داماد خنجری دانه نشان است آن را به عروس می دهد و می گوید این را برای رونمایی بپذیر.

همچنین نقش کل در اشعار حماسی لری  نیز از این منظر قابل توجه است. مرد از زن می خواهد در           هنگامه ی رزم کل بزند و این کل مارشی است که جنگجوی لر را به هیجان می آورد چنانکه از زبان خان بختیاری  شیر علی مردان خطاب به همسرش آمده که:

 بی عروس تو کل بزن تا م کنم جنگ                    شمشیرم و گل زنم سی ایل چار لنگ

یا جای دیگری در تصنیف کر بختیاری آمده که :

قطارانه پر بکن بنشین بر سنگ         سه تا کل با یک بزن گوتم بکن بنگ

برگردان :قطار تفنگت را از فشنگ پر کن  و در کنار یک سنگ پناه بگیر و با کل زدن برادرت را خبردار کن.

 

حماسه ساز لر عاشق کل است تا جایی که در هنگام مرگ این کل خوابش را آرام می سازد.

دودری بشکن بیو و سرمزارم       کل بزن سرو بخون واکن قطارم

برگردان: ای دختر روانه شو و برسر مزارم بیا  کل بزن  و سرود بخوان و شال و قطارم را باز کن

یل شعر لری کر بی دا است یعنی پسری که مادری ندارد تا در سوگ او بنالد  به همین سبب هم نگرانی ندارد و شجاعتش دو چندان می شود.

کر بی دا ایخوم برنو سر شون          نبینه دشمنون پشتش به میدون

 پسر بی مادر  و شجاعی می خواهم که تفنگ برنو بر شانه هایش حمایل باشد و دشمن نتواند عقب نشینی او را ببیند.

اشعار حماسی لری بسیار زیاد  و قابل توجه هستند البته خلاف حماسه های ملی که معمولا عنصر تخیل  و وجود قدرت های ماورایی  و شکل داستانی  مهمترین ویژگی آنهاست  اشعارحماسی لری  واقعیت دارند  و عنصر تخیل در آنها کمتر دیده می شود. در لرستان" ترانه دایه دایه وقت جنگ" ،" تفنگ دردت به جونم" در اشعار بختیاری ترانه ی "جنگ جنگه  ترک جنگ سی م ننگه" اشعار مربوط به دلاوری های شیر علی مردان خان بختیاری و دیگر دلاوران بختیاری مانند "صیدال" همچنین تصنیف "مر جنگ مر جنگه خدا دونه جنگ تفنگه" و در اشعار حماسی بویر احمد می توان به اشعار  مربوط به دلاوری های کی لهراسب  و میر غلام می توان اشاره کرد . سعی می کنم در آینده چند نمونه را جهت آشنایی عزیزان در این وبلاگ بیاورم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 17:48 به قلم عنایت اله محمودی | 

يك دوبيتی به گويش شيرين لری ارزانی دخترم پرنيان:

حرير   سوز   حونم   پرنيانه          عسل خالص م نونم پرنيانه

چويل بای او همسای پيدن          گل  نرگس  يه دونم پرنيانه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 17:47 به قلم عنایت اله محمودی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من عنایت اله محمودی متولد 1356 از روستای مهرنجان شهرستان ممسنی هستم.تحصیلات من کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی است . در این تار نگار قصد دارم به تاریخ و جغرافیای ممسنی و همچنین به ادبیات و فرهنگ عامه ی مردمان پر باور این دیار بپردازم.

پیوندهای روزانه
کاشانه ی رندان
جغرافياي طبيعي كازرون(محمور رضا پولادي)
سرزمين فرهنگ و ادب(محمد محمودي)
واژیک
پارسی مان
آفتاب
یاهو
ادبیات بجنورد
مندیر بهارون
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1392
آبان 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
بهمن 1389
اردیبهشت 1389
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
گوگل
آوای شاهپور(دکتر اسفدیار دشمن زیاری)
خلق لر
مردم لر زبان ایران
فراسو
شهریاران شعر ممسنی
آنونبی زبانشناس زبان لری
تی به رهت ایمهنم
ديار ممسني
دوستداران دکتر کزازی
گم گشته
درخيد رستم ممسني
رضا محمودی
خانه بختیاری
مهرنجان دیار عاشقان
درخت و خنجر و خاطره
بهشت گمشده
سنگواره ها
شهرستان ممسنی(فردین علمداری)
جاوید ممسنی
نشریه فرهنگی اینترنتی نورآباد(چوبینه)
دوسیران
حسین عبداللهی پبدنی
نشریه اینترنتی لر
وبلاگ تخصصی فولکلور ایران
گفتمان درد
پايگاه اينترنتي طايفه چكاني
خبرگزاری شهرستان رستم
از پارکینگ سوم
شکرستان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان